رفتم تا به خدمت امام ( ع ) رسيدم و احوال پرسيدم كه من چگونه از براى تو بترسيدم و اين شير چه گفت . امام ( ع ) گفت : وى را جفتى است ولادت بر او دشوار شده . پيش من آمد كه دعايى كن تا حق تعالى ولادت بر وى آسان گرداند . من دعا كردم ، حق تعالى عسر ولادت بر وى آسان گردانيد و او را فرزندى نرينه داد . چون مىرفت مرا گفت : امض فى حفظ اللّه . فلا سلّط اللّه عليك و لا على احد من ذرّيّتك و لا احد من شيعتك شيئا من السّباع .
قلت : آمين . « 1 »
اسماعيل بن سلام و ابن حميد « 2 » گويند كه : علىّ بن يقطين به ما فرستاد كه دو راحله بگردانيد و نامههاى چند و مال وافر بداد كه به امام ابو الحسن رسانيد چنان كه كسى نداند .
گويند كه : به كوفه آمديم و دو راحله بخريديم و زاد بخريديم و راه پى راه آمديم تا به بطن الرمه رسيديم و شتران را سخت در بستيم و علف در پيش ايشان ريختيم . و طعام مىخورديم . ناگاه سوارى روى به ما نهاد و شاكريّى « 3 » با وى بود . چون نزديك رسيد امام ابو الحسن موسى بن جعفر ( ع ) بود . ما برخاستيم و سلام كرديم و مالها بر وى عرضه كرديم . از آستين خويش جواب نامهها بيرون آورد و به ما داد و گفت : جواب خطهاى شماست .
ما گفتيم : ما را زاد نرسيد . اگر اجازت دهى به مدينه آييم و زيارت رسول صلّى اللّه عليه و آله بكنيم و زاد بخريم . امام ( ع ) گفت : هاتيا ما معكما من الزّاد . ما زاد به وى داديم . به دست خويش بگردانيد و گفت : شما را تمام
هامش
( 1 ) - الثاقب / 456 - 457 ، الارشاد 2 / 229 - 230 ، كشف الغمّه 3 / 25 .
( 2 ) - الثاقب / 457 : ابى حميد .
( 3 ) - شاكرىّ : اجير ، چاكر . در م ، ن و ش « شاگردى » آمده و در ل « دو شاگرد » .