تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 718

مساهمون:

ص٧١٨
ثانيا گفتم : شايد تقيّه باشد كه مرا نشناخت . و بر در بودم كه خبر من پرسيد تا من به غلام گفتم كه بگو : فلان خراسانى است . به پيش وى رفتم ، وى را ديدم بر دستى « 1 » عظيم نشسته بر طريقت ملوك و غلامان بر پاى ايستاده با سلاحها و درعها و عمائم بزرگ . با نفس خود گفتم : اين مرد لايق امامت نباشد . سلام كردم ، جواب بازداد . با من مصافحه كرد و مرا به خود نزديك گردانيد و بنشاند . و مرا بپرسيد به شرح تمام به استقصاى وافى . گفت : به چه كار آمدى ؟ گفتم : مسائل چند دارم مىخواهم بپرسم . و به حج مىروم . گفت : آنچه خواهى بپرس . گفتم : در دويست درهم چند زكات باشد ؟ گفت : پنج درهم . گفتم : در صد ؟ گفت : دو درم و نيم . من گفتم : نيكو . اعيذك باللّه يا مولاى . گفتم : چه مىگويى در حقّ مردى كه با زن خود گفت : انت طالق عدد نجوم السّماء ؟ گفت : يكفيه من رأس الجوزاء ، ثلاثة . با خويشتن گفتم : اين مرد هيچ نمىداند . برخاستم . گفت : اگر تو را حاجتى باشد ما تقصير نكنيم . از آنجا برخاستم و به روضه رفتم و بر سر قبر رسول ( صلعم ) افتادم و شكايت كردم از بيهودگى سفر خويش و گفتم : يا رسول اللّه ، بابى انت و امّى ؛ الى من امضى فى هذه المسائل الّتى معى ؟ به جهودان روم يا ترسايان يا به گبران يا به نواصب ؟ ! با پيش رسول خدا مىگريستم و استعانت مىخواستم . ناگاه يكى مرا مىجنبانيد . سر از بالاى قبر برداشتم ، بنده‌اى سياه ديدم جامه‌اى چركين پوشيده كهنه و عمامه‌اى كهنه بر سر نهاده . مرا گفت : يا ابا جعفر النيشابورى ، مولاى من موسى بن جعفر مىگويد كه : به من . به من . نه به يهود و نصارا و مجوس ، و نه به نواصب ؛ به من آى كه حجّتم . و من
هامش
( 1 ) - دست : مسند .