گفت : اگر مرا حالتى و حدثى رسد ، اين نامه بدر .
عبد الرحمن گويد : به منا به خدمت امام رسيدم . گفت : يا عبد الرّحمن ، خرّق كتابك . من نامه بدريدم و به كوفه آمدم . در آن وقت كه من كتاب دريدم ، او مرده بود . « 1 »
هشام گويد : من به منا خواستم جاريهاى بخرم . چيزى به امام ( ع ) نوشتم به وجه مشورت . هيچ جوابى نداد . دوم روز پيش مولاى جاريه رفتم . جاريه نشسته بود با كنيزكان ديگر حديث مىكرد . امام ( ع ) آنجا بگذشت ، كنيزك را بديد فرمود : لا بأس ان لم يكن فى عمرها قلّة . من از خريدن آن كنيزك امساك كردم . هنوز در مكّه بودم كه او بمرد . « 2 »
خالد بن نجيح گويد : در پيش كاظم رفتم در رمله و سلام كردم . و ميان هر دو چشم وى بوسه دادم و با خود گفتم : مظلوم است و معصوم . روى به من كرد و گفت : چنين در دل ميار . من گفتم : و اللّه كه بدين فكرت چيز بد نخواستم . امام ( ع ) گفت : ما بدين عالمتريم از غير ما . اگر مىخواستيم كار ما از دنيا ، وى جمله به مراد ما بود . ليكن اين قوم را غايتى است لا بد كه بدانجا برسند . من گفتم : لا اعود ابدا . امام گفت : لا تعد ابدا . « 3 »
احمد بن عمر الحلّال گفت : اخرس را شنيدم كه ترّهات مىگفت در حقّ امام موسى عليه السّلام . و برفتم كاردى بخريدم و گفتم چون از مسجد بيرون آيد ، وى را بكشم . ناگاه رقعهء امام برسيد كه : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم .
بحقّى عليك لمّا كففت عن الاخرس . فانّ اللّه ثقتى و هو حسبى . « 4 »
هامش
( 1 ) - الثاقب / 435 .
( 2 ) - الثاقب / 435 - 436 .
( 3 ) - الثاقب / 437 .
( 4 ) - الثاقب / 438 - 439 .