عليهم از اعادى خائف بودند از اطهار معجزات .
يعقوب سرّاج گويد كه : در خدمت صادق عليه السّلام رفتيم . او با موسى ( ع ) در مهد سرّى مىگفت . من صبر كردم تا فارغ شد به مدّتى دراز .
پس مرا گفت : سلام كن بر مولاى قريش . چون سلام كردم ، جواب فصيح بازداد و به زبان فصيح مرا گفت : برو و نام دختر بگردان ؛ كه حقّ تعالى آن نام را كاره است . من نام دختر خود بگردانيدم . « 1 »
خالد بن نجيح گويد كه : امام كاظم ( ع ) مرا گفت : خود را فارغ گردان از آنچه ميان تو است و ميان مردم . و من خط به تو فرستم آنچه خواهم بفرست . و از هيچكس چيزى قبول مكن . و تنبيه كرد وى را به اهل وى . و امام به مدينه رفت و خالد به مكّه ماند . بعد از آن يازده روز زنده بود . « 2 »
هم خالد گويد : به امام كاظم عليه السّلام گفتم : جمعى از كوفه آمدهاند و مىگويند كه مفضّل سخت ضعيف شده ، دعاى كن تا نيك شود . فرمود : وى به راحت افتاد . چون تفحّص كردند ، بعد از مرگ وى بود به سه روز . « 3 »
هم خالد گويد كه : با امام به مكّه بودم . روزى در خدمت وى شدم .
گفت : اصحاب شما اينجا چند كسند ؟ من گفتم : هشت كس . گفت : چهار كس بايد كه بيرون آيند . و از چهار كس خاموش شد . فردا دم روز رسيده بود كه آن چهار بمرده بودند و چهار بيرون رفتند . « 4 »
عبد الرّحمن بن الحجّاج گفت : امام كاظم ( ع ) از شهاب بن عبد ربّه مالى به قرض بستد . شهاب نامه بنوشت و در دست من كه عبد الرحمن ام نهاد و
هامش
( 1 ) - الارشاد 2 / 219 ، اعلام الورى / 290 .
( 2 ) - الثاقب / 434 .
( 3 ) - الثاقب / 435 .
( 4 ) - الثاقب / 435 .