احمد گويد : من گفتم : از خداى بترس . در كارى شروع مكن كه ايذاى وى باشد ؛ كه هيچ بشرى با ايشان كيد نكرد كه زوال نعمت و دولت خود نديد . فضل گفت : به كرّات به من فرستادند به كشتن وى ، ابا كردم . و نيز نكنم ؛ اگر چه مرا بكشند .
بعد از آن به خانهء فضل بن يحيى برمكى لعين بردند . فضل لعين هر شبى مائده به وى فرستادى . و اجازت نمىدادند كه كسى در خدمت وى رود جز خدم فضل بن يحيى لعين . تا شب چهارم زهر در طعام كردند و به وى فرستادند . طوعا و كرها بخورد و رنجور شد .
فضل بن ربيع گفت : روز دوم از زهر خوردن ، طبيبى به وى فرستادم كه معالجه كند . چون طبيب به خدمت وى رفت و از رنجورى پرسيد ، وى تغافل كرد از كلام طبيب . چون بسيار بگفت ، دست به دو نمود و گفت : هذه علّتى . خضرهاى در ميان راحت « 1 » وى بود . و آن ، دلالت زهر كند . طبيب از آنجا بيرون آمد و گفت : به خدا كه وى عالمتر است از من كه شما با وى چه كرديد . و حضرت ( ع ) از زهر شهيد شد .
در مدينه از اولاد عمر بن الخطّاب يكى بود كه لعنت امير المؤمنين ( ع ) كردى و ايذاى موسى بن جعفر ( ع ) . بعضى از خدم آن حضرت اجازت خواستند كه او را بكشند ، منع تمام بكرد و احوال آن مرد پرسيد . گفتند : در بعضى از نواحى مدينه زرعى مىكند . امام ( ع ) بر حمار نشسته بدانجا رفت و همچنين سوار در ميان غلّه راند . آن مرد آواز بر آورد كه : لا توطئ زرعنا .
امام التفات به وى نكرد و پيش وى رفت و فرود آمد و با وى مطايبه كرد
هامش
( 1 ) - خضره : رنگ سبز . راحت : كف دست .