صادق ( ع ) . گفت : موسى . برخاستم و به اجازت بوسه بر دست و پاى وى نهادم و گفتم : شايد كه خبر دهم ديگران را ؟ گفت : اهل و ولد و عيالان خود را بلى . و اهل و عيالم آنجا حاضر بودند . ايشان را خبر كردم . و از رفقاى من يونس بن ظبيان آنجا بود . با وى گفتم ، عظيم خرّم شد . و وى مردى عجول بودى . گفت : به خدا كه تا از امام نشنوم قرارم نباشد . برخاستيم و يونس بر من سبقت كرد . تا چون بر در رسيد ، امام عليه السّلام آواز داد كه : يا يونس ، الامر كما قال لك . يونس گفت : سمعت و اطعت . « 1 »
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 289 .