فصل در معجزات ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق عليهما السّلام از اخبار غايبات
بكير اعين گويد كه : عبد اللّه بن عيّاش را به كوفه محبوس بكرده بودند .
نامهاى به من داد به صادق عليه السّلام و از وى التماس دعايى كرد به روز عرفه در موقف . به خدمت امام گفتم : اذكّرك امر مولاك عبد اللّه بن عيّاش .
دست برداشت و هر دو لب بجنبانيد . پس گفت : وى را كى خلاص دادند از حبس . چون بازآمدم پرسيدم كه وى را كى خلاص بود . گفتند : در فلان وقت . وقت تخليهء وى و وقت دعاى وى يكى بود . « 1 »
داوود بن كثير گويد كه : در خدمت صادق عليه السّلام رفتم و گفتم :
يا بن رسول اللّه ، از تو مىپرسم از چيزى كه مرا به دل مىگردد و من از آن محترزم . امام فرمود كه : فاسقهاى تو را بفريبد و در صندوق كند و از آنجا خلاص ندهد الّا كه هزار درهم بدهى . من از پيش وى بيرون شدم و از كلام وى محترز مىبودم . تا در بعضى كوچههاى كوفه مىگذشتم ، زنى سخت با جمال را ديدم كه گفت : پيش ما بيا تا بعضى از آنچه خداى به تو داده است
هامش
( 1 ) - الثاقب / 404 ، نزهة الكرام 2 / 723 .