حضرت خدا سخن مىگوييد . « 1 » امام آواز بر آورد و گفت : يا خالد ، انا و اللّه عبد مخلوق . و لى ربّ اعبده . و ان لم اعبده و اللّه عذّبنى بالنّار . من گفتم : لا و اللّه من با تو نگويم الّا آنچه تو با خويش مىگويى و آن چيز در تو موجود است از وصايت و امامت و نه الهيّت و ربوبيّت . « 2 »
اسماعيل بن عبد العزيز گويد كه : من در خدمت صادق عليه السّلام بودم .
مرا گفت : براى من آب به متوضّا بر تا وضو بسازم . من آن خدمت به جاى آوردم . بيامد و در متوضّا رفت . من گفتم : سبحان اللّه ! من در حقّ وى چنين و چنين مىگويم و وى در متوضّا مىرود . پندارى كه اسماعيل غالى بود . امام چون بيرون آمد گفت : يا اسماعيل بن عبد العزيز ، لا ترفعوا البناء فوق طاقته فينهدم . اجعلونا عبيدا مخلوقين و قولوا فينا ما شئتم . يعنى : ما را از مرتبهء الهيّت نازل گردانيد و بگوييد كه اينان بندگان مخلوقند و باقى از مدايح و مناقب هر چه خواهيد بگوييد . « 3 »
شهاب بن عبد ربّه گويد كه : به خدمت صادق رفتم عليه السّلام تا از وى مسألهاى بپرسم . مرا گفت : اگر خواهى بپرس . و اگر خواهى تا من بگويم كه به چه كار آمدى . شهاب گويد كه : من گفتم كه : خبر ده مرا يا بن رسول اللّه .
امام فرمود كه : آمدى تا سؤال كنى كه مردى جنب است و آب از چاه برمىدارد و دست و پاى به آب مىرسد ، آن آب پاك بود يا نه و اين معنا شايد . من گفتم : بلى . جواب داد كه : باكى نيست . « 4 »
هامش
( 1 ) - ترجمهء رساتر عبارت اخير - طبق مصدر مطبوع - چنين است : « واى بر شما ! چه غافليد شما از اينكه نزد چه كسى سخن مىگوييد ! نزد پروردگار عالميان ! »
( 2 ) - الثاقب / 402 .
( 3 ) - الثاقب / 402 .
( 4 ) - الثاقب / 402 - 403 .