ابو هارون المكفوف برابر وى نشسته بود . دو مرد به قضا پيش وى آمدند .
ابو عبد اللّه نظر به ابو هارون كرد و گفت : كذبت يا فاجر يا كافر ؛ بل عباد مكرمون . ابو هارون گفت : من چيزى نگفتم الّا آنكه در نفس خويش گفتم كه : انّ كلامهما بين يدى ربّ العزّة . فمن اين علمت كفرى ؟ ! قال : من الجارى الّذى يجرى منك مجرى اللّحم و الدّم . « 1 »
معمر الزّيّات گويد كه : در طواف بودم با صادق . با خود گفتم : چرا طاعت وى بر من واجب است ؟ و وى از من درازتر و نيكوصورتتر نيست و نه نيكوتر از ديگران به منظر . لحظهاى بر نيامد الّا كه به من بگذشت و دست خويش ميان هر دو دوش نهاد و گفت :
« أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ »
. « 2 » و از من در گذشت . تا اصحاب من از من پرسيدند كه :
تو چه گفتى كه وى با تو چنين گفت ؟ من گفتم : چنين و چنين گفتم در نفس خويش . « 3 »
هشام بن احمر گويد كه : در خدمت صادق عليه السّلام رفتم و وى در ضيعه بود ، روزى سخت گرم و عرق از جبههء وى بر سينهء وى مىآمد .
خواستم كه از مفضّل بن عمر بپرسم . امام ابتدا بكرد كه : نعم الرّجل و اللّه المفضّل بن عمر الجعفىّ . تا سى و هفت كرّت چنين گفت . « 4 »
خالد بن نجيح گويد كه : در خدمت صادق عليه السّلام رفتم و خلقى بسيار حاضر بودند . من به ناحيهاى بنشستم و سر به گريبان فرو بردم و گفتم در دل خويش : ويحكم ! شما در پيش وى سخن مىگوييد پنداريد كه به
هامش
( 1 ) - بنگريد به : الثاقب / 401 .
( 2 ) - قمر ( 54 ) / 24 .
( 3 ) - الثاقب / 401 .
( 4 ) - الثاقب / 402 .