عمر بن يزيد گويد كه : در خدمت صادق عليه السّلام رفتم و وى خفته بود . روى در ديوار كرده مرا گفت : يا عمر ، بيا و پاى من بمال . من بنشستم و پاى وى مىماليدم و با نفس خويش گفتم كه : از وى بازپرسم از عبد اللّه و موسى كه كدام از ايشان امامند . عمر گفت : در حال روى با من كرد و گفت : اذن و اللّه لا اجيبك . و برنجيد كه عبد اللّه را با موسى شريك گردانيدم . « 1 »
زياد بن خلّاد « 2 » گويد كه : مردم خلاف مىكردند در جابر بن يزيد و احاديث وى و اعاجيب وى . من در خدمت صادق عليه السّلام رفتم و خواستم كه حال جابر بپرسم . ابتدا كرد بىسؤال من و گفت : رحم اللّه جابر بن يزيد الجعفىّ . فانّه كان يصدق . و لعن اللّه المغيرة بن سعيد . فانّه كان يكذب علينا . « 3 »
هامش
( 1 ) - الثاقب / 403 ، دلائل الامامه / 133 .
( 2 ) - الثاقب / 403 و دلائل الامامه / 133 : زياد بن ابى الحلال .
( 3 ) - الثاقب / 403 ، دلائل الامامه / 133 .