حكايت كرد كه : كوفى به ولايت ما بيرون آمد و دعوت كرد و مردم ما به سه فرقت شدند ؛ مقرّ و منكر و متوقّف . امام گفت : تو از كدامى ؟ گفت :
متوقّفهء متورّعه . امام گفت : ورع تو كجا بود در فلان روز چنين و چنين كه با فلان جاريه خلوت كردى ؟ ! مرد بدانست كه به الهام مىگويد و غيب ، خاموش شد . « 1 »
عمّار سجستانى گويد كه : عبد اللّه النجاشى زيدى بود ، ميل به حسن بن الحسن كردى . من و وى هر دو به مكّه رفتيم . من به خدمت صادق رفتم و وى پيش حسن . تا بعد از آن عبد اللّه مرا بديد و گفت : دستورى حاصل كن تا من نيز به ابى عبد اللّه صادق عليه السّلام آيم . اجازت خواستم در خدمت وى رفت . امام عليه السّلام گفت : ياد دارى كه فلان روز به سراى قومى بگذشتى سيلاب ميزاب بر سر تو آمد ، تو گفتى من قذر شدم ، خويشتن را در جوى آب انداختى با جامه ، كودكان بر تو جمع شدند و مىخنديدند به تو ؟ عمّار گويد : التفات به من كرد و گفت : چرا خبر كردى ابو عبد اللّه را ؟ من گفتم : لا و اللّه من وى را خبر نكردم . به حضور تو است بپرس . چون بيرون آمديم ، عبد اللّه النجاشى گفت : هذا صاحبى دون غيره . و اقرار كرد به امامت وى . « 2 »
ابو بصير گويد كه : روزى صادق عليه السّلام با من گفت : يا ابا محمّد ، ابو حمزه چه كرد ؟ من گفتم : خلّفته صالحا : به سلامت است . گفت : چون با پيش وى روى ، از من سلام برسان و بگوى كه موت وى در فلان ساعت است در فلان روز . ابو بصير گويد : من گفتم : أ ليس من شيعتكم ؟ فقال :
نعم . انّ الرّجل من شيعتنا اذا خاف اللّه فراقبه و توقّى الذّنوب ، فاذا فعل ذلك
هامش
( 1 ) - الثاقب / 410 ، دلائل الامامه / 130 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 221 .
( 2 ) - الثاقب / 411 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 220 .