تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
خدمت وى كردى ، بيرون خواند اين وزير خائن و دراهم بسيار به وى داد كه در اين شهر رو و طعام بيار تا بخوريم . چون بشر برفت ، ميزاب خائن كنيزك را گفت كه شايد كه بيرون آيى و از بهر تو خيمه‌اى بزنند و در آنجا روى و اين ملك را تفرّج كنى تا تنشيط خاطر تو باشد . كنيزك از خيمه بيرون آمد . زمين وحل « 1 » بود . وى جامه از ساق بر كشيد و بادى بر آمد و مقنعه از سر وى در ربود . ميزاب وى را بديد و دل بر وى نهاد دعوت كرد وى را با زنا و وى اجابت كرد . مرا بينداختند كه پوستينم و بر سر من زنا كردند . حال قصّه اين بود . به حقّ آن خدايى كه خير الدّنيا و الآخره به تو داده است كه دعا كنى تا خداى تعالى مرا عذاب نكند به دوزخ به فجورى كه اين دو سگ فاسق بر من كرده‌اند و مرا پليد و نجس كردند . ميزاب لعين گفت امام را كه : جدّ تو رءوف رحيم بودى به عالميان . اقتدا به وى ، رحمت كن از سر گناهان من در گذر تا ملك حال و قصّهء من نداند . امام گفت : بر تو رحمت نكنم الّا كه بر من خيانت نكنى و راست بگويى . ميزاب گفت : چنين بود كه فروه گفت و پوستين در گردن انداخت تا درپوشد . پوستين در گردن و حلق وى بيفشرد تا روى سياه شد . صادق عليه السّلام گفت : أيّها الفرو ، خل عنه . فروه گفت : به حقّ خدايى كه تو را امام عالميان گردانيد كه اجازت دهى تا اين فاسق را بكشم . امام گفت : خلّ عن هذا النّجس حتّى يرجع الى صاحبه ، فيكون اولى به منّا . « 2 » و اين جمله اخبار وى بود عليه السّلام بر احياى موتى . امّا اخبار وى از حديث النّفس ، چنان كه حمران بن اعين گويد : روزى پيش ابو عبد اللّه بودم و
هامش
( 1 ) - وحل : گل رقيق . ( 2 ) - الثاقب / 398 - 400 ، نزهة الكرام 2 / 719 .