چون به خدمت وى رفتم گفتند : سيّد بن محمّد متوفّى شد ، وى به جنازهء وى رفت . به خدمت وى رسيدم و مسأله بپرسيدم و جواب من بگفت . و چون برخاستم جامهء من بگرفت و مرا به خود كشيد و گفت : انّكم معاشر اهل الحديث تركتم التّعلّم . من گفتم : يرحمك اللّه ؛ تو امامى ؟ گفت : بلى من امام اين زمانهام . من گفتم : علامت و دلالت امامت تو چيست ؟ امام گفت : از آنچه خواهى بپرس تا جواب دهم ان شاء اللّه .
من گفتم : مرا برادرى بود بمرد و در اين گورستان مدفون است . وى را زنده كن تا مرا معلوم شود صدق قول تو .
امام گفت : تو اهل اين كار نيستى و لكن لا بدّ است . نام برادر تو چه بود ؟ گفتم : احمد . امام گفت : يا احمد ، قم باذن اللّه و اذن جعفر بن محمّد .
برادرم زنده شد و برخاست . پس جعفر عليه السّلام روى به من كرد و مرا سوگند داد به طلاق و عتاق كه اين حال با كسى نگوى . « 1 »
موسى بن جعفر عليه السّلام فرمايد كه :
ملك هند كنيزكى با چند هدايا به خدمت امام جعفر عليه السّلام كه پدر من بود فرستاد و به خط بنوشت كه : جاريهاى در قبض ملك من آمد كه در حسن و جمال و عقل و كفايت و حسن التّدبير بر عالميان از زنان سبق برده است . من گفتم كه مرا با وى خلوت افتد و از وى پسرى بيارم كه خلف من باشد . يك شبانه روز در اين تفكّر بودم ، به عاقبت فكر كردم كه جاريهاى چنين لايق حضرت امامت امام العالمين جعفر باشد . هزار مرد امين را از اتباع خويش اختيار كردم و از هزار صد مرد و از صد ده و از ده يكى وزيرم ميزاب بن حيّان كه در ملك من از او عاقلتر و امينتر و نبيلتر نبود
هامش
( 1 ) - الثاقب / 397 - 398 .