كه : پدرم مرا خبر داد كه : من وى را به بقيع به دست خويش دفن كردم . و امام عليه السّلام برخاست و دست او را بگرفت و به گورستان برد تا به سر گورى رسيد . و دست بر آنجا زد و دعا كرد . گور شكافته شد و مردى سپيد سر و ريش بيرون آمد و گفت : يا ابا هاشم ، مرا شناسى ؟ من محمّد بن الحنفيّهام . بدان كه امام بعد از حسين ، على است ، و بعد از وى محمّد ، و بعد از محمّد اين مرد . و اشارت به صادق كرد عليه السّلام و سر در گور برد و گور با هم آمد . پس حميرى از آن توبه كرد و گفت :
تجعفرت بسم اللّه و اللّه اكبر * و ايقنت انّ اللّه يعفو و يغفر « 1 »
داوود بن كثير الرّقّى گويد كه : مردى از اصحاب ما به حج رفته بود .
چون از حج فارغ شد ، پيش صادق عليه السّلام آمد و گفت : يا بن رسول اللّه ، مرا اهلى بود مستأنسه متوفّى شد و من تنها بماندم . امام گفت : وى را دوست داشتى ؟ گفت : بلى سخت دوست داشتم . امام فرمود كه : برو . چون به خانه روى ، وى در خانه نشسته باشد و طعام مىخورد و طبقى پيش دست وى از خرما و زبيب . « 2 »
محمّد بن راشد از پدر خويش روايت كند كه :
به بعضى آل محمّد آمدم و مسألهاى پرسيدم ، مرا هدايت داد به محمّد بن عبد اللّه بن الحسن . از وى آن مسأله پرسيدم . گفت : من ندانم . من گفتم : نه شما مىگوييد كه ما جملهء علوم دانيم ؟ محمّد گفت : امام باشد آن كه جملهء علوم داند . من امام نيستم . من گفتم : امام كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام .
هامش
( 1 ) - الثاقب / 395 - 396 ، اعلام الورى / 228 ، نزهة الكرام 2 / 717 .
( 2 ) - الثاقب / 396 - 397 .