تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
هيهات ! الآن اسكت . « 4 » ابو حمزهء ثمالى گويد كه : من با ابو جعفر بودم و سليمان بن خالد با ما بود و به ضيعه‌اى مىرفتيم . هنوز يك فرسنگ بنرفته بوديم كه گفت : اين ساعت دو فرد آيند دزد و اصرار كنند كه ما بنكرديم . به لحظه‌اى كه بگذشت دو مرد برسيدند . امام با غلامان گفت ايشان را در بندند . ايشان سوگندها مىخوردند . امام گفت : اگر راست نگوييد ، شما را بدان شخص فرستم كه از وى چيزى بدزديديد و بدان موضع كه دزديده و پنهان كرديد . غلامان را گفت : ايشان را سخت در ببنديد . و با سليمان گفت : به ناحيهء اين كوه رو . و اشارت كرد بدان موضع كه تو و غلامان من در اين قلّهء كوه رويد كه آنجا كهفى است و آنچه آنجا نهاده است به من آريد . ايشان برفتند و عن قريب بازآمدند با دو جامه‌دان . امام گفت با سليمان : فردا عجب‌تر از اين بينى . روز دوم دست ما گرفت پيش والى مدينه برد ما را . آن مرد كه متاع وى بدزديده بودند جمعى را به والى آورد كه از آن تهمت برى بودند . امام گفت : دزدان را من گرفتم . اينان را خلاص ده . پس گفت : اى مرد ، از تو چيزى ببردند ؟ گفت : فلان و فلان چيز . امام گفت : اى مرد ، چرا دروغ مىگويى ؟ كه چندين چيز فضله گفتى كه نبردند . تو از من بهتر ندانى . والى خواست كه او را برنجاند . امام منع كرد وى را و روى به غلام كرد و گفت : فلان عيبه « 1 » بيار . و با والى گفت : اگر زايد بر اين چيزى گويد دروغ باشد . و عيبهء ديگر پيش من است از آن بربرى . روزى چند ديگر پيش تو
هامش
( 4 ) - الثاقب / 383 - 384 . ( 1 ) - عيبه : كيسهء چرمى ، جامه دان ، كيف .
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 646 | عماد الدين حسن بن علي الطبري