تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 644

مساهمون:

ص٦٤٤
گفت : من عزم كرده‌ام كه با وى هيچ سخن نگويم . آنچه راى وى است گو بكن . اسماعيل گفت : يا ابا عبد اللّه ، سوگند مىدهم تو را كه ياد دارى آن روز كه پيش پدر تو آمدم محمّد باقر عليه السّلام و وى دو حلّه پوشيده بود دائم به من نگاه مىكرد و پس بگريست . من گفتم : چرا مىگريى جان من فداى تو باد ؟ گفت : گريه مىكنم كه مىدانم كه تو را بكشند به نزديك آنكه سنّ تو به پيرى رسيده باشد . و به هرزه بكشند و هيچ‌كس مطالبت خون تو نكند . من گفتم : آن كى باشد ؟ گفت : وقتى كه تو را با باطل دعوت كنند و تو ابا كنى . چون نظر كنى به احوال شوم قوم خويش همنام من از آل حسن بر منبر رسول خدا كه مردم را با خود دعوت كند و مردم وى را به نامى مىخوانند كه نه نام وى بود . يعنى امام و وصىّ رسول اللّه . در آن وقت وصيّتنامه بنويس و عهد با تازه كن كه در آن روز تا روز دوم تو را بكشند . صادق عليه السّلام گفت : نعم . و هذا - و ربّ الكعبة - لا يصوم من شهر رمضان الّا اقلّه . امام گفت : استودعك اللّه يا ابا الحسن . و اعظم اللّه اجرنا فيك و احسن الخلافة على من خلّفت . و انّا للّه و انّا اليه راجعون . و اسماعيل را بر گرفتند و با خانه بردند . هنوز دو شب نرفته كه پسران برادر در خانهء وى رفتند - بنو معاوية بن عبيد اللّه بن جعفر طيّار - و وى را بكشتند . « 1 » و اين قصّه ربّما كه به شرح‌تر بيايد . ابو بصير گويد كه : باقر عليه السّلام گفت با خراسانى كه : كيف ابوك ؟ گفت : صالح . گفت : متوفّى شد چون تو از خراسان بيرون آمدى و به گرگان رسيدى . پس گفت : برادرت چون است ؟ گفت : من وى را نيكو بگذاشتم .
هامش
( 1 ) - الثاقب / 381 - 382 .