آن دست بر بالاى سر داشت و مرا گفت : سر بردار . چون سر برداشتم ، سقف خانه ديدم منفرج شده ، نورى ساطع ديدم كه چشم من در آن متحيّر شد .
پس گفت : ابراهيم نور ملكوت السماوات چنين ديد . دوم كرّت گفت : سر در پيش افكن . ساعتى سر در پيش افكندم . پس گفت : سر بردار . چون سر برداشتم ، سقف بر حال خويش ديدم . « 1 »
اخبار غايبات :
عيسى بن عبد الرّحمن از پدر روايت كند كه : در خدمت امام محمّد باقر عليه السّلام بودم . ابن عكّاشة بن محض الاسدى به خدمت او آمد و ابو عبد اللّه در خدمت پدر ايستاده بود . گفت : يا بن رسول اللّه ، چرا ابو عبد اللّه را زن ندهى كه وى بالغ شد ؟ گفت : پيش وى صرّهاى مختومه نهاده بود .
فرمود : زود بود نخّاسى بربرى برسد و به دار ميمون نزول كند . از وى بدين صرّه جاريهاى بخريم . تا مدّتى بر آمد در خدمت وى رفتيم . گفت : خبر دهم من شما را از آن نخّاس كه گفته بودم پيش از اين برسيده است . ما برخاستيم و پيش نخّاس برفتيم . گفت : من كنيزكان كه داشتم فروختم الّا دو كنيزك كه رنجورند ؛ هر يكى بهتر از ديگرى . و هر دو را بيرون آورد . گفتيم : به چند فروشى ؟ گفت : به هفتاد دينار . ما گفتيم : احسن .
نخّاس گفت : يك حبّه كم نكنم . ما گفتيم : بدانچه در اين صرّه است به ما فروختى ؟ ما ندانيم چقدر زر است در اينجا . و پيش وى مردى بود سپيد سر و ريش . گفت : صرّه بگشاييد . چون بگشودند و وزن كردند ، هفتاد دينار بود نه كم و نه بيش . جاريه را به خدمت ابو جعفر بردم . جعفر الصادق ايستاده بود . خبر به وى داديم . حمد و ثناى خداى تعالى بگفت . پرسيد : چه
هامش
( 1 ) - الثاقب / 377 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 194 .