اللّه عليه و على من رضى بفعله .
سدّى گويد كه : ما جمعى بوديم . مردى به ما آمد كه از وى بوى قطران شنيديم . گفتيم : اى مرد ، تو قطرانفروشى ؟ گفت : نه ، و ليكن من در لشكر عمر سعد بودم و سلاح مىفروختم بديشان . چون حسين عليه السّلام را واقعهء قتل رسيد ، رسول عليه السّلام را در خواب ديدم و على با وى و حسين ، و اصحاب را آب مىدادند . من از على آب خواستم ، ابا كرد . با رسول گفتم : يا رسول اللّه ، على را بگوى تا مرا آب دهد . رسول گفت : اسقه . على گفت : من چگونه آب به وى دهم كه وى سلاح به اعادى و دشمنان ما مىفروخت ؟ ! رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت : چنين بود ؟ من گفتم : بلى . رسول گفت : يا على ، قطران به وى ده . على قدحى پر از قطران به من داد . بياشاميدم طوعا و كرها . سه شبانه روز از من به جاى بول قطران روان مىشد و نتن آن با من بماند . سدّى گفت : اى مرد ، آنچه مراد دارى بكن ؛ كه هرگز تو روى محمّد و على نبينى . « 1 »
ادريس بن عبد اللّه الازدى گويد كه : چون حسين را شهيد كردند و خواستند كه اسبان بر پشت و سينهء وى بدوانند ، فضّه با زينب گفت : يا سيّدتى ، بدان كه غلامى از آن رسول در كشتى نشسته كشتى بشكست و وى با جزيره افتاد . شيرى قصد وى كرد . آن غلام گفت : يا ابا الحارث ، انا مولى رسول اللّه . شير همهمه بكرد و وى را دلالت كرد بر راه و از آن جزيره خلاصى داد . بدين نزديكى شيرى خفته است . من مىروم تا حال وى با اين قوم بگويم به اجازت تو . فضّه پيش شير رفت و سلام كرد و بگفت
هامش
( 1 ) - الثاقب / 335 .