و نيز روزى حسن و حسين بيرون رفتند به صحرا به حاجت انسانى .
چون به صحرا رسيدند ، پشت بر هم كردند . حق تعالى حايطى ميان ايشان طاهر گردانيد . چون فارغ شدند آن حايط ناپديد شد و چشمهاى آب پديد آمد . ايشان طهارت و وضو بساختند . پس گفتند : مثل ما چون مثل يونس است كه از بطن حوت با شطّ و ساحل افتاد ، يقطين بر سر كشيده شد در حال و چشمهاى آب در زير آن پديد آمد همسايه به آن و آن يقطين ميوه بر آورد و از آن ميوه خوردى و از آن چشمهء آب . « 1 » و يقطين درخت كدوى باشد .
چون حسين عليه السّلام عزم عراق مصمّم كرد ، امّ سلمه وى را بخواند و گفت : اى پسر ، بدان كه مرا در جهان امروز از تو دوستتر كسى نيست . و من تو را پروردم و شير تو و برادر تو دادم حسن . و مادر شما فاطمه عليها السّلام مرا به مادر خواندى و من وى را نيز شير دادم . زينهار كه به عراق مرو ؛ كه رسول ( ص ) مرا خبر داد كه حسين را به عراق بكشند . حسين عليه السّلام گفت : يا مادر ، از قضاى خدا نتوان گريختن . اگر امروز نروم ، فردا ببايد رفتن . و اگر فردا نروم ، بعد از فردا مىبايد رفتن . و من مقام و مضجع خويش و اصحاب مىدانم و مىبينم ، چنان كه تو را مىدانم و مىبينم .
در اين سال روز دهم از محرّم مرا و اصحاب مرا دفن كنند به كربلا ، و اگر خواهى تا خاك او را به تو نمايم . به فرمان خدا در حال مقام و مضجع خويش و اصحاب به امّ سلمه نمود . و از آن خاك پارهاى به امّ سلمه داد و گفت : اين خاك با آن ضمّ كن . و اين معجز حسين عليه السّلام بود به طىّ الارض .
هامش
( 1 ) - الثاقب / 328 - 329 .