و مى خواستيم از گوشت شتر كباب تهيه كنيم و سرگرم آن كار بوديم كه ناگاه خبر را شنيديم و اشتهاى ما كور شد و برخى به ديدار برخى ديگر مى رفتند . عتبة بن ربيعه مرا ديد و گفت : اى ابو خالد هيچكس را نمى شناسم و نمى دانم كه راهى شگفت تر از راه ما بپيمايد ، كاروان ما نجات يافته است و ما به قصد ظلم و ستم به سرزمين قومى آمدهايم و آن را كارى دشوار مى بينم در عين حال كسى كه اطاعت نشود رأيى ندارد - چه بگويم كه كسى فرمان نمى برد - و اين نافرخندگى ابو جهل است . آنگاه عتبه به من گفت : آيا بيم آن دارى كه ايشان بر ما شبيخون زنند گفتم : من از اين كار احساس ايمنى نمى كنم ، مگر تو احساس امان مى كنى گفت : چاره چيست گفتم : امشب را پاسدارى مى دهيم تا صبح شود و بينديشيد و تصميم بگيريد . عتبة گفت : آرى رأى درست همين است . گويد : آن شب را تا صبح پاسدارى داديم . ابو جهل گفت : اين فرمان عتبه است كه از جنگ با محمد و يارانش كراهت دارد ، و به راستى شگفت آور است ، مگر شما گمان مى كنيد كه محمد و يارانش متعرض شما مى شوند به خدا سوگند من با خويشاوندان خود گوشهاى جمع مى شويم ، هيچكس هم از ما پاسدارى نكند . او به گوشهاى رفت و بر او باران هم مى باريد . عتبه گفت : به هر حال اين مرد مايهء شومى و نافرخندگى است .
واقدى مى گويد : از سقاهايى كه كنار آن چاه بودند ، يسار ، غلام سعيد بن عاص و اسلم ، غلام منبهّ بن حجاج و ابو رافع ، غلام امية بن خلف اسير شدند و آنان را به حضور پيامبر ( ص ) بردند . آن حضرت به پا ايستاده و در حال نماز بود . مسلمانان از ايشان پرسيدند كيستند گفتند : ما سقاهاى قريشيم كه براى آب بردن فرستادهاند . مسلمانان اين خبر را خوش نمى داشتند كه اميدوار بودند آنان سقاهاى ابو سفيان باشند ، آنان را زدند و چون ايشان را به ستوه آوردند گفتند : ما از افراد كاروان و سقاهاى ابو سفيانيم و كاروان پشت اين تپه است و چون اين سخن را گفتند از زدن آنان خوددارى كردند . پيامبر ( ص ) نماز خود را سلام داد و فرمود : عجيب است وقتى كه به شما راست مى گويند آنان را مى زنيد و هنگامى كه دروغ مى گويند آنان را رها مى كنيد . ياران پيامبر ( ص ) گفتند : اى رسول خدا ايشان مى گويند قريش آمدهاند . فرمود : كاملا درست مى گويند ، قريش از شما بر كاروان خود ترسيدهاند و براى حفظ آن آمدهاند . آنگاه خود روى به سقايان فرمود و پرسيد : قريش كجايند گفتند : پشت اين تپهها كه مى بينيد . فرمود : شمارشان چند است گفتند : بسيارند . فرمود : شمارشان چند است گفتند : نمى دانيم . فرمود : چند شتر مى كشند گفتند : يك روز ده شتر و يك روز نه شتر . پيامبر ( ص ) فرمود : شمارشان ميان نهصد و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٨٦