هم بر همان حال بودند . سعد بن ابى وقاص مى گويد : چنان خوابم گرفت كه چانهام روى سينهام مى افتاد و ديگر چيزى نفهميدم و به پهلو دراز كشيدم . رفاعة بن رافع بن مالك هم مى گويد : چنان خواب بر من چيره شد كه خوابيدم و محتلم شدم و آخر شب غسل كردم .
واقدى مى گويد : هنگامى كه پيامبر ( ص ) پس از گرفتن سقاها از جايگاه نخست به جاى ديگر كوچ فرمود عمار بن ياسر و عبد الله بن مسعود را براى بررسى به اطراف لشكرگاه قريش روانه فرمود . آن دو گرد قريش دورى زدند و برگشتند و گفتند : اى رسول خدا قريش سخت ترسيدهاند و بيمناكند ، آسمان هم كه برايشان به شدت مى بارد و آنچنان ترسيدهاند كه چون اسبها مى خواهند شيهه بكشند ، بر چهرهشان مى زنند تا آرام گيرند .
واقدى مى گويد : قريش چون صبح كردند منبهّ بن حجاج كه مردى كف بين و پى شناس بود گفت : اين رد پاى پسر سميه است و اين ديگرى نشان پاى ابن ام عبد - عمار و عبد الله بن مسعود - است و هر دو را مى شناسم . همانا محمد همراه با سفلگان خودمان و سفلگان اهل يثرب آهنگ ما كرده است و سپس اين بيت را خواند : گرسنگى اجازهء خوابيدن و آسايش شبانه را به ما نمى دهد ، ناچار بايد بميريم يا بميرانيم . ابو عبد الله گويد : به محمد بن يحيى بن سهيل بن ابى خيثمه گفتم : منبهّ چنان گفته است كه گرسنگى اجازه خوابيدن و آسايش شبانه را به ما نمى دهد . گفت : به جان خودم سوگند كه گرسنه بودند . پدرم برايم نقل كرد كه از نوفل بن معاويه شنيده كه مى گفته است : شب جنگ بدر ده شتر كشته بوديم و در يكى از خيمهها سرگرم درست كردن كباب جگر و كوهان و گوشتهاى پاكيزه بوديم ولى از شبيخون مى ترسيديم و تا هنگامى كه سپيده دميد پاسدارى داديم . چون صبح شد شنيدم كه منبهّ مى گويد : اين نشان پاى پسر سميه و ابن مسعود است و شنيدم اين بيت را مى خواند : ترس اجازهء خوابيدن و آسايش را به ما نمى دهد ، ناچار بايد بميريم يا بميرانيم .
اى گروه قريش بنگريد فردا اگر با محمد و يارانش رو به رو شديم جوانان و جوانمردان دلير خود را بپاييد كه كشته نشوند ، مردم مدينه را بكشيد كه ما اگر جوانان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٨٨