تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
مى خواهى بگو ، به هر حال راه كاروان شما از كنار ما مى گذرد . امية بن خلف به سعد گفت : خاموش باش و به ابو الحكم كه سرور مردم اين سرزمين است چنين مگو . سعد بن معاذ گفت : اى اميه تو اينچنين سخن مى گويى همانا به خدا سوگند شنيدم كه محمد مى گفت : امية بن خلف را حتما خواهم كشت . اميه گفت : تو خود اين سخن را شنيدى سعد بن معاذ گفت : آرى . اين سخن بر دلش نشست و از آن ترسيد و بدين جهت چون بانگ كوچ براى جنگ بدر برخاست ، امية بن خلف از اينكه با آنان برود خوددارى كرد ، عقبة بن ابى معيط و ابو جهل پيش او آمدند ، عقبة همراه خود عود سوزى آورد كه در آن مواد خوشبو بود و ابو جهل هم سرمه‌دان و ميل سرمه همراه داشت . عقبه آن عود سوز را زير دامن امية نهاد و گفت بخور بده و عود بسوزان كه تو زن هستى . ابو جهل هم گفت : سرمه بكش كه تو زن هستى . امية گفت : براى من بهترين شترى را كه در اين وادى موجود است بخريد و براى او شتر نرى را به سيصد دينار خريدند كه از شتران بنى حشير بود . مسلمانان در جنگ بدر آن شتر را به غنيمت گرفتند و آن در سهم حبيب بن يساف قرار گرفت . واقدى مى گويد : گفته‌اند هيچكس از رفتن به سوى كاروان و بدر به اندازه حارث بن عامر كراهت نداشت . او مى گفت : اى كاش قريش تصميم به نشستن و انصراف بگيرد هر چند اموال من و اموال همهء خاندان عبد مناف در كاروان از ميان برود . به او مى گفتند : تو سرورى از سروران قريشى ، مگر نمى توانى ايشان را از خروج باز دارى گفت : مى بينم كه قريش در اين باره تصميم قطعى گرفته‌اند و هيچكس بدون علت از رفتن خوددارى نمى كند . به همين سبب نمى خواهم با آنان مخالف كنم ، وانگهى دوست ندارم قريش آنچه را مى گويم بداند . ضمنا ابو جهل هم مردى شوم و براى قوم خود نامبارك است ، سرنوشتى براى او نمى بينم جز اينكه قوم خويش را دستخوش سلطهء مردم يثرب قرار خواهد داد . حارث بخشى از اموال خود را ميان فرزندان خويش تقسيم كرد و در دلش چنين افتاده بود كه به مكه بر نخواهد گشت . ضمضم بن عمرو كه حارث بر او حق نعمت فراوان داشت پيش حارث آمد و گفت : اى ابو عامر خوابى ديده‌ام كه آن را خوش نمى دارم ، من سوار شتر خود ميان خواب و بيدارى و گويى در بيدارى چنين ديدم كه در اين وادى شما از بالا به پايين خون جارى است . حارث گفت : هيچكس به راهى ناخوشتر از اين راه كه مى روم نرفته است . ضمضم گفت : به خدا من براى تو چنين مصلحت مى بينم كه باز نشينى . حارث گفت : اگر اين سخنت را پيش از آنكه بيرون مى آمدم شنيده بودم يك گام هم بر نمى داشتم ، اينك از اين سخن در گذر و به آگهى قريش مرسان كه