من بر در خانه كعبه پليدى كرده باشم اگر خداوند ترا به پيامبرى فرستاده باشد ، ديگرى گفته بود : مگر خداوند كس ديگرى جز تو پيدا نكرد كه به پيامبرى بفرستد ، سومى گفته بود : به خدا سوگند من با تو كلمهاى سخن نمى گويم كه اگر همانگونه كه مى گويى پيامبر خدا باشى گرانقدر تر از آنى كه من سخنت را نپذيرم يا پاسخ به آن دهم و اگر بر خداوند دروغ مى بندى در شأن من نيست كه با تو سخن بگويم . پيامبر ( ص ) از پيش ايشان اندوهگين برخاست و از خير ايشان نا اميد شد . در اين هنگام كودكان و سفلگان ثقيف جمع شدند و بر سر پيامبر ( ص ) فرياد مى كشيدند و دشنامش مى دادند و او را از پيش خود مى راندند و مردم هم جمع شدند و از آن حضرت در شگفت بودند .
سرانجام چندان با سنگ و دشنام آن حضرت را راندند كه به تاكستانى كه از عتبه و شيبه پسران ربيعه بود پناه برد ، قضا را آن دو هم در تاكستان بودند . همين كه پيامبر ( ص ) وارد تاكستان شد . سفلگان ثقيف بازگشتند و پيامبر ( ص ) به سايهء تاكى پناه برد و همانجا نشست ، دو پسر ربيعه مى ديدند و مى نگريستند كه چه بر سر آن حضرت از سفلگان رسيده است .
طبرى مى گويد : آنچنان كه براى من گفتهاند پيامبر ( ص ) همين كه آرام گرفت چنين عرضه داشت : پروردگارا من از ناتوانى و اندكى چاره خويش و زبونيم در نظر مردم به پيشگاه تو شكايت مى كنم . اى مهربان ترين مهربانان ، تو پروردگار مستضعفانى و تو خود پروردگار منى ، بار خدايا مرا به چه كسى وا مى گذارى به بيگانهاى دور كه با من ترشرويى مىكند يا دشمنى كه او را بر كار من چيره فرمودهاى با خدايا اين همه اگر از خشم تو بر من سرچشمه نگيرد ، بر من آسان است و مهم نمى گيرم كه عافيت تو بر من گشاده تر است .
بار خدايا به پرتو چهرهء تو كه همهء تاريكيها را با آن روشن مى فرمايى پناه مى برم .
بار خدايا اگر خشم تو مرا فرو نگيرد و غضب تو بر من وارد نشود كار دنيا و آخرت سامان مى گيرد . بار خدايا ترا از سوى من چندان پوزش خواهى است تا خشنود شوى و هيچ توان و نيرويى جز به يارى تو نيست .
و چون عتبه و شيبه ديدند چه بر سر پيامبر ( ص ) آمده است ، حس خويشاوندى آنان به حركت آمد ، غلام مسيحى خود را كه نامش عدّاس بود فرا خواندند و به او گفتند : خوشهاى انگور در اين بشقاب بگذار و پيش اين مرد ببر و به او بگو از آن بخورد . عداس چنان كرد و آن ظرف انگور را به حضور پيامبر ( ص ) آورد و پيش او نهاد . رسول خدا چون دست بر انگور نهاد نام خدا را بر زبان آورد و شروع به خوردن فرمود . عداس گفت : به خدا سوگند كه اين كلمه را مردم اين شهر بر زبان نمى آورند . پيامبر ( ص ) به او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٨