برداشت با تيرهاى خود قرعه كشيدم ، مرتباً تيرهايى بيرون مى آمد كه خوش نمى داشتم .
بر همان حال بيرون آمدم . چون به مرّ الظهران رسيديم ، ابن الحنظليه چند شتر كشت كه يكى از آنها نيم جانى داشت و جست و خيز كرد و هيچ خيمهاى از خيمههاى لشكرگاه باقى نماند مگر اينكه به خون آغشته شد و اين دليلى روشن بود . تصميم به بازگشت گرفتم و ابن الحنظليه و شومى او را به خاطر مى آوردم و تصميم به بازگشت در من شدت پيدا مى كرد و با همهء اين احوال به راه خود ادامه دادم . حكيم بن حزام مى گفته است : و چون به ثنية البيضاء - گردنهء سپيد ، كه گردنهاى است كه هنگام بازگشت از مدينه از آن كه فرود آيى به فخّ مى رسى - رسيديم عداس را ديدم كه بر آن گردنه نشسته است و مردم از كنارش مى گذشتند . در اين هنگام دو پسر ربيعه از كنار ما گذشتند ، عداس برجست و پاهاى آن دو را كه در ركاب بود گرفت و گفت : پدر و مادرم فداى شما باد ، به خدا سوگند كه او پيامبر خداوند است ، درود خدا بر او باد ، و شما جز به سوى كشتارگاه خود نمى رويد ، از دو چشم عداس بر گونههايش اشك فرو مى ريخت . آنجا هم آهنگ بازگشت كردم ولى باز به راه خود ادامه دادم . در اين هنگام عاص بن منبهّ بن حجاج از كنار عداس گذشت ، و چون عتبه و شيبه رفته بودند ، ايستاد و از عداس پرسيد : چرا گريه مى كنى گفت : وضع اين دو سرورم كه سروران مردم اين وادى هستند مرا به گريه واداشته است كه آن دو به سوى كشتارگاههاى خود مى روند و مى خواهند با پيامبر خدا جنگ كنند . عاص گفت : مگر محمد پيامبر خداوند است در اين هنگام عداس به هيجان آمد و موهايش سيخ شد و با گريه گفت : آرى به خدا سوگند كه او رسول خدا براى همهء مردم است . گويد : عاص بن منبه مسلمان شد و همچنان با شك و ترديد با آنان بود و سرانجام همراه مشركان كشته شد . در مورد عداس برخى گفتهاند بازگشته و در بدر حاضر نبوده است ، برخى هم گفتهاند در بدر حاضر بوده و كشته شده است . واقدى مى گويد سخن نخست در نظر ما ثابت شده است .
واقدى مى گويد : پيش از جنگ بدر سعد بن معاذ براى عمره به مكه آمد و بر امية بن خلف وارد شد . ابو جهل پيش او آمد و گفت : اين شخص را كه به محمد پناه و به ما اعلان جنگ داده است به حال خود وا مى گذارى سعد بن ابو جهل گفت : هر چه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 70
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٠