مغيرة كه كارگزار معاويه بود ، روزى به صعصعة بن صوحان گفت : برخيز و على را لعنت كن . او برخاست و گفت : اى مردم اين امير شما به من فرمان مىدهد كه على را لعن كنم ، او را لعنت كنيد كه خدايش لعنت كناد و از ضمير او مغيره را در نظر داشت .
اما در مورد عبد الملك و نادانى او همين بس كه شرايع دين و اسلام را دگرگون ساخت و در عين حال مى خواست در پناه نام همين دين كار مردم و ياران خويش را بر عهده بگيرد . دربارهء نادانى او همين بس كه مى پنداشت بهترين تدبير در منع بنى هاشم از خلافت اين است كه بر منابر او على ( ع ) را لعن كنند و در مجالس او آن حضرت را متهم به تبهكارى سازند و اين مسأله موجب روشنى چشم دشمن و كاستى و سرزنش دوست او خواهد بود . و همين بس كه عبد الملك بر منبر خلافت ايستاد و گفت : اى مردم به خدا سوگند كه من خليفه ناتوان و خليفه چرب زبان و خليفه درمانده نيستم و اين كسانى كه او از آنان چنين ياد مىكند خليفگان پيش از او و پيشوايان اويند كه به پايمردى ايشان به اين مقام رسيدهاند و به سبب پيش افتادن آنان و اينكه چنين حكومتى را تأسيس كردهاند به رياست دست يافتهاند و اگر سپاهيان مرتب و كارهاى استوار و عادت مردم به چنين حكومتى نمى بود ، هر آينه عبد الملك از همگان به اين مقام دور تر و براى رسيدن به چنين شرفى به هلاكت مى افتاد . منظور عبد الملك از خليفهء ناتوان عثمان و از خليفهء چرب زبان معاويه و از خليفهء درمانده يزيد بن معاويه است و گفتن چنين سخنى مايهء در هم شكستن سلطنت او و نشانهء دشمنى او با خاندان خود و تباه ساختن دلهاى پيروان اوست . و اگر او هيچ بى خردى ديگر نمى داشت جز همين كه براى اظهار قدرت خود چارهاى جز اظهار ناتوانى رهبران خود نداشته باشد ، براى اثبات ناشايستگى او كافى است .
اينها كه برشمرديم مطالبى است كه بنى هاشم در مورد افتخارات خود گفتهاند .
ابن ابى الحديد سپس مطالبى را كه بنى اميه در مورد افتخارات خود برشمردهاند در سيزده صفحه - در چاپ محمد ابو الفضل ابراهيم ، مصر - آورده است و سپس در بيست و پنج صفحه پاسخهايى را كه جاحظ داده است و مواردى را هم كه خود افزوده ، بيان كرده كه در واقع خارج از موضوع تاريخ است و بايد آن را در موضوع جدل و مناظره به حساب آورد و چون در عين حال حاوى نكاتى ظريف در مورد ائمهء بزرگوار شيعه آن هم از زبان جاحظ و ابن ابى الحديد است و بيان فضايل آل ابى طالب و علويان به هنگام تسلط بنى عباس است به ترجمهء همان نكات قناعت مىشود كه مشت نمونهء خروار است .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤١٥