نام نبرى و به من اشاره نكنى كه به خدا سوگند مرا بر اين كار تاب و توان نيست . رجاء گفت : خدا ترا بكشد كه چه قدر بر آن حريصى .
و هنگامى كه وليد بن عبد الملك خبر مرگ حجاج را آورد و به عمر بن عبد العزيز گفت : اى ابو حفص حجاج مرد . عمر گفت : مگر نه اين است كه حجاج يكى از افراد خاندان ما بود و هنگام خلافت خود گفت : اگر نه اين است كه بيعت يزيد بن عاتكه بر گردن مردم است ، خلافت پس از خود را در شورايى مركب از اسماعيل بن امية بن عمر بن سعيد اشدق ، و قاسم بن محمد بن ابى بكر كه متدين و دلير قريش است و سالم بن عبد الله بن عمر قرار مى دادم . براى عمر بن عبد العزيز هيچ زيان و گناهى نبود و هيچ كاستى نداشت كه على بن عبد الله بن عباس و على بن حسين را هم در آن شورا قرار دهد ، و بديهى است كه او نمى خواسته است كسى از قبيله تميم و عدى را در آن راهى باشد بلكه كار را براى امويان تدبير مى كرده است ، ولى اشكال در اين است كه گويا در نظرش هيچ كس از بنى هاشم شايستگى عضويت آن شورا را نداشته است . از اين گذشته او كار را بدان گونه مى خواسته است كه با برادرش ابو بكر بن عبد العزيز بيعت شود و چنان شد كه او را مسموم كردند و كشته شد . و چون عبد الله بن حسن بن حسن پيش او آمد و عمر بن عبد العزيز كمال و سخن آورى و نسب و موقعيت و احترام او را در دل مسلمانان و سينه مؤمنان مى دانست اجازه نداد حتى يك شب در شام بماند و به او گفت : پيش خاندان خودت برگرد كه بهترين چيزى كه براى آنان مى برى سلامت و برگشت خود تو پيش ايشان است و من از طاعونهاى شام بر تو بيمناكم ، و به زودى نيازهاى ترا همان گونه كه مى خواهى و دوست مى دارى بر مى آوريم و برايت مى فرستيم .
عمر بن عبد العزيز خوش نمى داشت مردم شام عبد الله بن حسن بن حسن را ببينند يا سخن او را بشنوند كه مبادا تخم دوستى در سينههاى آنان بيفشاند يا نهال دوستى در دلشان بنشاند .
وانگهى عمر بن عبد العزيز به جبر از همه خلق خدا معتقدتر بوده است تا آنجا كه در آن مورد از جهميه هم جلوتر و از هر غايتى پيشتر افتاده و صاحب ننگ و عار شده است و با آنكه به علم كلام نادان بوده است و با اهل نظر كم آميزش داشته است و در آن باره
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 412
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤١٢