تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
شترى كه هشام بر آن سوار بود ، چنين سرود : « اى شتر تنومند همانا سوار تو گرامى ترين سوارى است كه شتران بر خود برده‌اند » و هشام گفت : آرى راست گفتى و ديگر آنكه گفت : به خدا سوگند روز قيامت از دست سليمان - برادرش - به امير المؤمنين عبد الملك شكايت خواهم برد ، و اين نشان ناتوانى و نادانى بسيار است . جاحظ مى گويد : هشام مى گفته است ، به خدا سوگند من آزرم مى كنم كه به كسى بيش از چهار هزار درهم بدهم و سپس به عبد الله بن حسن چهار هزار دينار پرداخت و آن را به حساب جود و بخشش خود گذاشت و حال آنكه با آن كار پادشاهى و جان خود و آنچه را در دست داشت حفظ كرد . برادرش مسلمة بن عبد الملك به هشام گفت : آيا با آنكه بخيل و ترسويى طمع دارى به خلافت برسى گفت : در عوض بردبار و عفيف هستم . و مى بينيد كه خودش اعتراف به بخل و ترسو بودن كرده است و آيا خلافت با يكى از اين دو عيب استقامت مى يابد و بر فرض كه بر پا بماند جز با خطر بزرگ و گرفتارى نخواهد بود و اگر از فساد و انقراض سالم بماند از عيب مصون نخواهد بود . منصور هم كه در سخن خود عمر بن عبد العزيز را بر ديگر خليفگان اموى برترى داده است از او به يك چشم ميان كوران تعبير كرده است ، و شما امويان چنين مى پنداريد كه او زاهد و پارسا و پرهيزكار بوده است . عمر بن عبد العزيز چگونه اين چنين بوده است و حال آنكه خبيب بن عبد الله بن زبير را صد تازيانه زد و در روزى سرد و زمستانى مشك آب سردى بر سرش ريخت و گرفتار كزاز و فلج شد و مرد . عمر بن عبد العزيز نه اقرار به خون او كرد و نه حق اولياى او را پرداخت و نه دادخواهى كرد . خبيب از كسانى نبوده است كه حدود شرعى و احكام آن و قصاص بر او لازم شده باشد و گفته مىشود كه براى اجراى آن مطيع بوده است و همان تازيانه زدن جان او را مى گرفته است و بر فرض كه بگوييد تازيانه زدن او براى تعزير و ادب كردنش لازم بوده است ، ديگر چه بهانه و دليلى براى ريختن آب سرد در روز زمستانى آن هم پس از صد تازيانه وجود دارد . و چون به عمر بن عبد العزيز خبر رسيد كه سليمان بن عبد الملك مى خواهد كسى را به جانشينى خود معرفى كند ، آمد و در جايى كه آمد و شد پيش سليمان بود نشست و به رجاء بن حبوة گفت : ترا به خدا سوگند مى دهم كه در مورد خلافت و فرمانروايى از من