تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
و عقبة بن عثمان بودند . در اين ميان خارجة بن عمر خود را به ملل رسانده بود و اوس بن قيظى همراه تنى چند از بنى حارثه خود را به شقره رسانده بودند . ام ايمن آنان را ديد بر چهره‌شان خاك پاشاند و به يكى از ايشان گفت : بيا اين دوك را بگير و دوك بريس كسانى كه معتقد به فرار كردن عمر هستند به روايت ديگرى هم كه واقدى در مغازى آورده است استدلال مى كنند . واقدى در موضوع صلح حديبيه مى نويسد كه عمر در آن هنگام به پيامبر ( ص ) گفت : مگر به ما نمى گفتى كه به زودى وارد مسجد الحرام مى شوى و كليد كعبه را مى گيرى و همراه كسانى كه در عرفات وقوف مى كنند وقوف خواهى كرد و حال آنكه هنوز قربانيهاى ما كنار كعبه نرسيده و قربانى نشد است . پيامبر ( ص ) فرمود : آيا به شما گفتم در اين سفر اين چنين خواهد بود عمر گفت : نه . پيامبر فرمود : همانا به زودى وارد مسجد الحرام مىشويد و من كليد كعبه را مى گيرم و من و شما سرهاى خود را در مكه مى تراشيم و با وقوف كنندگان در عرفات وقوف مى كنيم . سپس پيامبر ( ص ) روى به عمر فرمود و گفت : آيا روز احد را فراموش كرده‌ايد « هنگامى كه به كوه بالا مى رفتيد و به هيچ كس توجه نداشتيد » و من در پى شما ، شما را فرا مى خواندم . آيا جنگ احزاب را فراموش كرده‌ايد ، « هنگامى كه دشمن از منطقه بالا و پايين آمدند و چشمها تيره شد و دلها به حنجره‌ها رسيد » آيا روز فلان را فراموش كرده‌ايد و همچنين شروع به بر شمردن فرمود . مسلمانان گفتند : خداى و رسولش درست گفته‌اند و تو اى رسول خدا به خدا داناتر از مايى ، و چون پيامبر ( ص ) عمرة القضا را انجام داد و سر خود را تراشيد فرمود : اين است آنچه به شما وعده دادم و چون روز فتح مكه فرا رسيد و پيامبر كليد كعبه را گرفت فرمود : عمر بن خطاب را پيش من فرا خوانيد و چون عمر آمد پيامبر فرمود : اين آن چيزى كه به شما گفتم . آنان مى گويند اگر عمر در جنگ احد نگريخته بود ، پيامبر ( ص ) خطاب به او نمى فرمود آيا روز جنگ احد را فراموش كرده‌ايد هنگامى كه بر كوه بالا مى رفتيد و مى گريختيد و بر كسى توجه نمى كرديد .