و واقدى روايت مىكند : كه عمر خودش مى گفته است : همين كه شيطان فرياد برآورد كه محمد كشته شد گفتم : بايد به كوه پناه برم و بالا روم گويى همچون بز كوهى بودم . برخى همين سخن را حجت و دليل گريز عمر مى دانند و در نظر من - ابن ابى الحديد - اين حجت نيست ، زيرا دنبالهء خبر چنين است كه به حضور پيامبر ( ص ) رسيدم و پيامبر ( ص ) اين آيه را تلاوت مى فرمود : « و محمد جز پيامبرى نيست كه پيش از او پيامبران بودند و در گذشتند » و ابو سفيان در دامنهء كوه همراه فوج خود بود و كوشش مى كرد كه بالاى كوه برسد . پيامبر ( ص ) عرضه داشت بار خدايا ايشان را نسزد كه بر ما برترى جويند و آنان پراكنده شدند ، و اين نشانه آن است كه بالا رفتن عمر بر كوه پس از آن بوده كه رسول خدا ( ص ) به كوه رفته و اين موضوع براى عمر به منقبت شبيهتر است تا نكوهش .
همچنين واقدى نقل مىكند و مى گويد : ابن ابى سبرة از ابو بكر بن عبد الله بن ابى جهم ، كه نام اصلى ابو جهم عبيد است ، براى من نقل كرد كه خالد بن وليد در شام مى گفت : سپاس خداوندى را كه مرا به اسلام هدايت فرمود ، همانا خودم عمر بن خطاب را به هنگام فرار مسلمانان و گريز ايشان ديدم كه هيچ كس همراه عمر نبود و من همراه فوجى گران و كاملا مسلح بودم ، از آن فوج هيچ كس جز من عمر را نشناخت و ترسيدم اگر همراهان را متوجه كنم آهنگ او كنند و من به عمر نگريستم كه آهنگ كوه داشت .
مى گويد [ ابن ابى الحديد ] : ممكن است اين درست باشد و در اين مسأله خلافى نيست كه عمر جنگ را رها كرده و آهنگ كوه كرده است ولى ممكن است اين كار در پايان كار و پس از نا اميد شدن مسلمانان از پيروزى صورت گرفته باشد كه در آن هنگام همگى آهنگ كوه كردند . وانگهى خالد در مورد عمر بن خطاب متهم است و ميان آن دو كينه و ستيز بوده است و بعيد نيست كه خالد حركات عمر را مورد نكوهش قرار دهد .
صحت اين خبر هم كه خالد از كشتن عمر خوددارى كرد معلوم است كه به سبب خويشاوندى نسبى ميان آنان بوده است . عمر و خالد از سوى مادر خويشاوندند ، مادر عمر حنتمه دختر هاشم بن مغيره است و خالد هم پسر وليد بن مغيره است ، بنابراين مادر عمر دختر عموى خالد و خويشاوند نزديك اوست و خويشاوندى مايه عطوفت و مهربانى است .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٥٩