در سال ششصد و هشت در دروازهء دواب بغداد به خانه و حضور محمد بن معد علوى موسوى ، فقيه معروف شيعه ، كه خدايش رحمت كناد ، رفتم . كسى پيش او مغازى واقدى را مى خواند و چون اين عبارت را خواند كه « واقدى از قول ابن ابى سبرة از خالد بن رباح از ابو سفيان آزاد كرده ابن ابى احمد نقل مى كرد كه او گفته است از محمد بن مسلمه شنيدم كه مى گفت : همين دو گوشم شنيد و همين دو چشم من ديد كه روز جنگ احد مردم به سوى كوه مى گريختند و پيامبر ( ص ) آنان را فرا مى خواند و آنان توجهى نمى كردند و شنيدم پيامبر ( ص ) مى فرمود : اى فلان و اى فلان پيش من آييد ، من رسول خدايم و هيچ يك از آن دو هم اعتنايى نكردند و رفتند . » در اين هنگام ابن معد به من اشاره كرد كه گوش بده ، گفتم : مگر در اين عبارت چه چيزى است گفت : اين فلان و به همان كنايه از عمر و ابو بكر است . گفتم : و جايز است كه كنايه از آن دو نباشد بلكه كنايه از دو تن ديگر باشد . گفت : ميان صحابه كسى جز آن دو نيست كه در مورد فرار و ديگر كارهاى نكوهيده نام برده نشوند و گوينده ناچار از به كار بردن كنايه باشد و فقط همان دو تن هستند كه اين گونهاند . گفتم : اين گمانى بيش نيست . گفت : از اين جدل و ستيز خود رهايمان كن . ابن معد سپس سوگند ياد كرد كه واقدى منظورش ابو بكر و عمر بوده است و اگر كس ديگرى غير از آن دو بود به طور صريح مى گفت ، و ديدم كه بر چهرهاش نشانههاى ناراحتى از مخالفت من با عقيدهاش آشكار شد .
واقدى روايت مىكند : چون ابليس فرياد برآورد كه محمد كشته شد ، مردم پراكنده شدند و برخى از آنان به مدينه رسيدند و نخستين كس كه وارد مدينه شد و خبر داد كه محمد كشته شد ، سعد بن عثمان پدر عبادة بن سعد بود . پس از او مردان ديگرى وارد شدند و چون به خانههاى خود رفتند زنها گفتند : اى واى كه از التزام ركاب پيامبر گريختهايد . ابن ام مكتوم هم كه پيامبر ( ص ) او را براى پيشنمازى در مدينه باقى گذاشته بود به ايشان گفت : از حضور پيامبر ( ص ) گريختهاند سپس گفت : مرا به راه احد ببريد و چون او را به راه احد بردند ، شروع به پرسيدن از هر كسى كه با او بر مى خورد كرد تا آنكه قومى ديگر رسيدند و او از سلامتى پيامبر آگاه شد و برگشت . از جمله كسانى كه گريخته بودند عمر و عثمان و حارث بن حاطب و ثعلبة بن حاطب و سواد بن غزيهّ و سعد بن عثمان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٦٠