تاراج كردن لشكرگاه ما بودند كه ما اسبها را بر ايشان تاختيم و آنان از هر سو گريزان شدند و ما شمشير بر آنان نهاديم و هر گونه خواستيم انجام داديم . من به جستجوى بزرگان اوس و خزرج كه كشندگان ياران ما بودند پرداختم . هيچ كس را نديدم كه گريخته بودند ولى به اندازهء دوشيدن ناقهاى طول نكشيد كه انصار يكديگر را فرا خواندند و برگشتند و با ما در آويختند . ما كه سوار بر اسب بوديم در قبال آنان ايستادگى كردم و ايشان هم در قبال ما ايستادگى كردند و جانفشانى نمودند و اسب مرا پى كردند و من پياده شدم و ده تن از ايشان را كشتم . از يكى از آنان مرگ دردناكى را براى خود تصور كردم ، او كه با من دست به گريبان شده بود و از من جدا نمى شد ، چندان ايستادگى كرد كه من بوى خون را استشمام كردم . تا آنكه نيزهها از هر سو او را فرو گرفت و از پاى در آمد . سپاس خداى را كه آنان را با شهيد شدن به دست من گرامى فرمود و مرا با كشته شدن به دست آنان خوار نفرمود .
واقدى مى گويد : پيامبر ( ص ) روز جنگ احد فرمود : چه كسى از ذكوان بن عبد قيس خبر دارد على ( ع ) فرمود : من سوارى را ديدم كه از پى او اسب مى تاخت تا به او رسيد و مى گفت من رهايى نمى يابم اگر تو رهايى يا بى ، و با اسب بر ذكوان كه پياده بود حمله برد و ضربتى بر او زد و مى گفت : بگير كه من پسر علاجم و ذكوان را كشت . من به سوار حمله كردم و با شمشير ضربتى بر پايش زدم كه آن را از نيمهء رانش قطع كردم و سپس او را از اسب پايين كشيدم و كشتم و ديدم ابو الحكم بن اخنس بن شريق بن علاج بن عمرو بن وهب ثقفى است .
واقدى مى گويد : على ( ع ) مى گفته است : چون در جنگ احد مردم روى به گريز نهادند امية بن ابى حذيفة بن مغيره در حالى كه زره بر تن داشت و سراپا پوشيده از آهن بود و جز دو چشم او چيزى ديده نمى شد ، جلو آمد و گفت : امروز در قبال جنگ بدر .
مردى از مسلمانان به مقابلهء او پرداخت ، امية او را كشت . من آهنگ اميه كردم و با شمشير بر فرق سرش زدم او كلاهخود بر سر داشت و زير كلاهخود مغفر پوشيده بود ، ضربت من به سبب كوتاهى قامتم كارگر نيفتاد و او با شمشير بر من ضربتى زد كه آن را با سپر خويش گرفتم و شمشيرش در سپرم گير كرد ، من بر او كه دامن زرهش را بر كمر زده بود ، شمشيرى زدم كه پاى او را قطع كرد . او به زمين افتاد و چندان كوشش كرد كه شمشير خود را از سپرم بيرون كشيد و همچنانكه بر زانو در آمده بود ، شروع به شمشير زدن كرد .
من متوجه شدم كه قسمتى از زره او كه زير بغلش بود پاره است ، شمشيرم را همانجا فرو بردم او در افتاد و مرد و من برگشتم .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٣٦