تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
انداخت كه بازگشتند . وهب هم باز آمد . در اين هنگام گروهى ديگر از دشمنان آشكار شدند ، پيامبر فرمود : چه كسى با اين فوج نبرد مىكند وهب همچنان گفت : من ، اى رسول خدا و برخاست و با شمشير چندان جنگ كرد كه عقب نشستند و بازگشت . و فوجى ديگر پيش آمد . پيامبر ( ص ) فرمود : چه كسى از عهده ايشان بر مى آيد باز هم وهب گفت : من ، اى رسول خدا پيامبر ( ص ) فرمود : برخيز و ترا به بهشت مژده باد . مزنى شاد برخاست و گفت : به خدا سوگند كه هيچ فروگذار نخواهم كرد و با شمشير خود را ميان آنان افكند و ضربه مى زد و رسول خدا ( ص ) و مسلمانان به او مى نگريستند و او از آن سوى فوج بيرون رفت و پيامبر ( ص ) فرمود : بار خدايا بر او رحمت آور . مزنى باز ميان آن فوج برگشت و اين كار را چند بار تكرار كرد . سرانجام دشمن او را احاطه كرد و شمشيرها و نيزه‌هاى ايشان او را فرو گرفت و كشته شد و نشان بيست زخم نيزه كه هر يك به تنهايى كشنده بود بر پيكرش يافتند و او را به بدترين صورت مثله كردند . سپس برادر زاده‌اش برخاست و جنگى همچون جنگ عموى خويش كرد تا كشته شد . عمر بن خطاب مى گفته است بهترين مرگى كه دوست دارم بر آن بميرم ، همان مرگ مزنى است . واقدى مى گويد : بلال بن حارث مزنى مى گفته است در جنگ قادسيه همراه سعد بن ابى وقاص بوديم ، پس از اينكه خداوند پيروزى را بهرهء ما قرار داد و غنايم ميان ما تقسيم شد ، نام جوانى از خاندان قابوس مزنى از قلم افتاده بود . من هنگامى كه سعد بن ابى وقاص از خواب برخاست - ظاهرا مقصود خواب نيمروزى است - پيش او رفتم و آن جوان را هم با خود بردم . سعد گفت : تو بلال هستى گفتم : آرى ، گفت : خوش آمدى ، اين كيست كه همراه تو است گفتم : مردى از قوم من است . سعد به آن جوان گفت : تو با آن مزنى كه روز جنگ احد كشته شد چه نسبتى دارى گفت : برادر زادهء اويم . سعد گفت : خوش آمدى و درود بر تو باد ، خداى چشمت را روشن بدارد ، من از آن مرد در جنگ احد حالتى ديدم كه هرگز از هيچ كس نديده‌ام ، مشركان از هر سو ما را احاطه كرده بودند و پيامبر ( ص ) ميان ما بود و فوجهاى دشمن از هر سو پديد مى آمدند . پيامبر ( ص ) چشم به مردم دوخته بود و مى فرمود : چه كسى از عهده اين فوج بر مى آيد و هر بار مزنى مى گفت : من ، اى رسول خدا . و هر بار فوجى را به عقب مى راند . فراموش نمى كنم آخرين بار كه او گفت : من حاضرم ، پيامبر ( ص ) به او فرمود برخيز و ترا به بهشت مژده باد . او برخاست ، من هم از پى او روان شدم ، خدا مىداند كه من هم آن روز مانند او خواهان شهادت بودم ، ما خود را ميان ايشان انداختيم و صف آنان را در هم شكستيم و