تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
مى كشيد از صف مشركان جلو آمد و به عمرو بن معاذ زخمى كارى زد . عمرو به تعقيب او پرداخت ولى بر روى در افتاد ، ضرار با نيشخند به او گفت : مردى را كه حور العين را به همسرى تو در آورد نبايد از دست بدهى و نابود كنى . ضرار مى گفته است : در جنگ احد ده تن از ياران محمد را به ازدواج حور العين در آوردم . واقدى مى گويد : از مشايخ حديث پرسيدم كه آيا ضرار ده تن را كشته است گفتند : خبرى كه به ما رسيده اين است كه او سه تن را كشته است . ضرار در جنگ احد هنگامى كه مسلمانان مى گريختند با نيزه خود ضربتى آرام به عمر بن خطاب زد و گفت : اى پسر خطاب ، اين براى تو نعمت قابل سپاسگزارى است و من نمى خواهم ترا بكشم . واقدى مى گويد : ضرار بن خطاب بعدها هر گاه موضوع جنگ احد را بيان مى كرد از انصار نام مى برد و براى آنان طلب رحمت و آمرزش مى كرد و شجاعت و ارزش آنان و استقبال ايشان را از مرگ مى ستود و مى گفت : اشراف قوم من در جنگ بدر كشته شدند . پرسيدم : ابو جهل را چه كسى كشته است گفتند : ابن عفراء . پرسيدم : امية بن خلف را چه كسى كشته است گفتند : خبيب بن يساف ، پرسيدم : عقبة بن ابى معيط را چه كسى كشته است گفتند : عاصم بن ثابت . و در مورد هر كس كه پرسيدم چه كسى او را كشته است يكى از انصار را نام بردند . و چون پرسيدم : سهيل بن عمرو را چه كسى اسير كرده است گفتند : مالك بن دخشم . چون به جنگ احد آمديم با خود گفتم اگر مسلمانها در حصارهاى مرتفع خود بمانند كه ما را به آن دسترسى نيست ناچار چند روزى مى مانيم و برمى گرديم ، ولى اگر از حصارهاى خود بيرون آيند ، انتقام خود را مى گيريم كه شمار ما بيشتر از شمار ايشان است وانگهى ما مردمى خونخواه هستيم ، زنها را هم با خود آورده‌ايم كه كشتگان جنگ بدر را به ياد ما آوردند و ما داراى اسبهاى بسيارى هستيم كه آنان ندارند و اسلحه و ساز و برگ ما از اسلحهء ايشان افزون است . سرانجام تقدير چنان شد كه بيرون آمدند و روياروى قرار گرفتيم و به خدا سوگند در قبال آنان پايدارى نكرديم شكست خورديم و پشت به جنگ داديم و گريختيم . من با خود گفتم اينكه از جنگ بدر هم سخت تر شد . و به خالد بن وليد گفتم : بر اين قوم حمله كن . گفت : مگر راهى براى حمله مى بينى ناگاه متوجه شدم كوهى كه تير اندازان بر آن بودند خالى است . گفتم : اى خالد به پشت سرت نگاه كن ، او سر اسب را برگرداند و ما هم همراه او حمله كرديم و چون به كوه رسيديم هيچ كس را كه اهميتى داشته باشد ، بر آن نديديم . تنى چند ديديم كه ايشان را كشتيم و به لشكرگاه مسلمانان وارد شديم . آنان آسوده خاطر سرگرم