تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
بسيار خوب و فراخ بود . يكى از حاضران گفت : ارزش اين عبا چنين و چنان است و خوب است آن را براى صفيه دختر ابى عبيد كه همسر عبد الله بن عمر است و از ازدواج آن دو چيزى نگذشته است بفرستى . عمر گفت : آن را براى كسى مى فرستم كه از او سزاوارتر است و او ام عمارة ، نسيبة دختر كعب است . و شنيدم پيامبر ( ص ) روز جنگ احد مى فرمود : هر گاه به چپ و راست مى نگريستم او را مى ديدم كه براى دفاع از من جنگ مىكند . واقدى مى گويد : مروان بن سعيد بن معلى روايت مىكند و مى گويد از ام عماره پرسيدند : آيا زنان قريش هم همراه مردان و همسران خود در جنگ و كشتار شركت كردند گفت : پناه به خدا مى برم ، نه ، به خدا سوگند من هيچ زنى از آنان را نديدم كه تيرى بيندازد يا سنگى بزند ولى همراه آنان دايره و طبل بود كه مى زدند و كشته شدگان بدر را نام مى بردند و سرمه‌دان و دوكدان همراه داشتند و هر گاه مردى پشت به جنگ و سستى مى كرد يكى از زنها سرمه‌دان و دوكدانى به او مى داد و مى گفت تو همچون زن هستى . من خودم ايشان را ديدم كه دامن خود را به كمر زده بودند و مى گريختند و مردانى كه اسب داشتند آنان را به فراموشى سپردند و خودشان را بر پشت اسبها از معركه نجات دادند و زنها پياده از پى ايشان مى دويدند و ميان راه به زمين مى افتادند . و خودم هند دختر عتبه را كه زنى سنگين وزن بود ديدم كه از ترس سواران همراه زنى ديگر در گوشه‌اى نشسته بود و قدرت راه رفتن نداشت ، تا آنكه قريش برگشتند و شمارشان بر ما افزون شد و به ما رساندند آنچه را كه رساندند . ما اين گرفتارى را كه در آن روز به سبب سرپيچى تير اندازان خودمان از فرمان پيامبر ( ص ) بر سر ما آمد در پيشگاه خدا حساب خواهيم كرد . واقدى مى گويد : ابن ابى سبرة از عبد الرحمان بن عبد الله بن ابى صعصعه از حارث بن عبد الله از عبد الله بن زيد بن عاصم براى من نقل كرد كه مى گفته است : همراه پيامبر ( ص ) در جنگ احد شركت كردم ، همين كه مردم از اطراف پيامبر ( ص ) پراكنده شدند من خود را نزديك آن حضرت رساندم . فرمود : اى پسر عماره گفتم : آرى . فرمود : سنگ بينداز . من در حضور پيامبر ( ص ) سنگى به مردى از مشركان انداختم كه به چشم اسب او خورد ، اسب چنان بر خود پيچيد كه سرانجام بر زمين خورد و سوار خود را درافكند و من چندان سنگ بر او انداختم كه رويش تلى از سنگ پديد آمد و پيامبر ( ص ) مى نگريست و لبخند مى زد . ناگهان پيامبر ( ص ) متوجه زخمى بر دوش مادرم شد و فرمود مادرت ، مادرت زخمش را ببند . خداوند بر شما خاندان بركت خويش را