فرو ريزد ، همانا مقام مادرت امروز بهتر از مقام فلان و به همان بود و مقام ناپدريت - يعنى شوهر مادرش - از مقام فلان بهتر بود ، خداى خاندان شما را رحمت فرمايد . مادرم گفت : اى رسول خدا ، براى ما دعا فرماييد تا خداوند ما را در بهشت رفيقان تو قرار دهد و پيامبر فرمود : « بار خدايا آنان را رفيقان من در بهشت قرار بده . » مادرم گفت : ديگر اهميت نمى دهم كه از دنيا چه بر سر من آيد .
واقدى مى گويد : حنظلة بن ابى عامر با جميله دختر عبد الله بن ابى بن سلول ازدواج كرد و مراسم زفاف او در شبى بود كه بامدادش جنگ احد اتفاق افتاد . حنظلة از پيامبر ( ص ) اجازه گرفته بود كه آن شب را پيش همسر خود بگذراند و پيامبر ( ص ) اجازه فرموده بود . حنظله چون نماز بامداد را گزارد آهنگ رفتن به حضور پيامبر ( ص ) كرد .
جميله به او چسبيد و حنظله باز گشت و با او بود و پس از نزديكى با او بيرون آمد . جميله پيش از آنكه شوهرش با او همخوابى كند به چهار تن از قوم خود پيام داد بيايند و آنان را گواه اقرار شوهرش كه با او نزديكى كرده است قرار داد . بعدها از جميله پرسيدند : چرا بر او گواه گرفتى گفت : چنان به خواب ديدم كه آسمان شكافته و حنظله وارد آن شد و آسمان به هم آمد . با خود گفتم اين نشان شهادت است ، و گواه گرفتم كه او با من نزديكى كرده است . جميله از حنظله به عبد الله بن حنظله بار دار شد و بعدها ثابت بن قيس او را به همسرى گرفت و محمد بن ثابت بن قيس از او متولد شد . حنظلة بن ابى عامر سلاح خويش را بر داشت و در احد خود را به پيامبر ( ص ) رساند و رسول خدا ( ص ) در آن هنگام صفها را مرتب مى فرمود . چون مشركان پراكنده شدند ، حنظلة بن ابى عامر راه را بر ابو سفيان بن حرب بست و با شمشير اسب او را پى كرد ، ابو سفيان بر زمين افتاد و شروع به فرياد كشيدن كرد كه اى گروه قريش من ابو سفيان بن حرب هستم و مى خواست صداى خود را به مردانى كه مى گريختند و توجهى به او نداشتند برساند . حنظله هم مى خواست سرش را ببرد تا آنكه اسود بن شعوب او را ديد و با نيزه بر حنظله حمله كرد و نيزهاى كارگر بر او زد . حنظله در همان حال كه نيزه بر او بود به سوى اسود برگشت ولى اسود ضربت ديگرى بر او زد و او را كشت . ابو سفيان پياده گريخت و به يكى از سواران قريش رسيد كه او پياده شد و ابو سفيان را بر ترك خود سوار كرد و اين معنى اشعارى است كه ابو سفيان سروده و پايدارى و صبر خود را و اينكه فرار نكرده در آن گنجانيده است و آن ابيات را محمد بن اسحاق آورده است كه چنين شروع مىشود : اگر مى خواستم اسب سياه تندروى مرا از معركه نجات مى داد و نعمتها را براى ابن
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 231
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٣١