تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
خانهء خود نرفت تا آنكه عبد الله بن كعب مازنى را براى احوالپرسى از او فرستاد ، و چون عبد الله با خبر سلامتى او برگشت ، پيامبر ( ص ) شاد شد . واقدى مى گويد : عبد الجبار بن عمارة بن غزيه براى من نقل كرد كه ام عمارة مى گفته است خود خويشتن را جايى ديدم كه مردم از اطراف پيامبر ( ص ) پراكنده شدند و جز تنى چند كه شمارشان به ده نمى رسيد باقى نماندند ، من و پسرانم و شوهرم برگرد رسول خدا ( ص ) بوديم از او دفاع مى كرديم و مردم در حال گريز از كنار او مى گذشتند . من سپر نداشتم ، پيامبر ( ص ) مردى را ديد كه سپر داشت و مى گريخت ، فرمود : اى سپر دار سپرت را به كسى بده كه جنگ مىكند ، او سپرش را انداخت و من آن را برداشتم و با آن براى پيامبر ( ص ) سپردارى مى كردم و سواران دشمن بر ما حمله آوردند و اگر آنان هم پياده مى بودند از عهدهء آنان بر مى آمديم . در همان حال مردى كه بر اسب سوار بود به من حمله آورد و ضربتى زد كه چون با سپر آن را رد كردم ، كارگر نيفتاد ، او پشت كرد و من پى اسب او را زدم كه بر پشت در افتاد . پيامبر ( ص ) شروع به فرياد كشيدن كرد و گفت : اى پسر عماره مادرت را درياب ، پسرم مرا يارى داد و آن مرد را كشتم . واقدى مى گويد : ابن ابى سبرة از عمرو بن يحيى از پدرش از عبد الله بن زيد مازنى نقل مى كرد كه مى گفته است : روز جنگ احد من بر بازوى چپ خود زخمى برداشتم و مردى كه كشيده قامت و همچون خرما بنى بود آن زخم را بر من زد ، ولى بر من نپيچيد و از كنارم گذشت . خونريزى بازوى من بند نمى آمد ، پيامبر ( ص ) به من فرمود : زخم خود را ببند . مادرم كه پارچه‌هايى را براى بستن زخم آماده داشت و آن را به بند كمر خود بسته بود پيش آمد و زخم مرا بست . پيامبر ( ص ) همچنان ايستاده بود و مى نگريست ، مادرم همين كه زخم را بست گفت : پسركم برخيز و بر دشمن ضربه بزن . پيامبر ( ص ) فرمود : اى ام عمارة چه كسى اين تاب و توان ترا دارد . در همين حال مردى كه بر بازوى من زخم زده بود باز آمد و پيامبر ( ص ) فرمود اى ام عماره همين شخص ضارب پسر تو است . مادرم به مقابلهء او رفت و شمشيرى بر ساق پايش زد كه به زانو در آمد و پيامبر ( ص ) چنان لبخند زد كه دندانهايش آشكار شد و فرمود : انتقام خود را گرفتى و ما با سلاح خود بر آن مرد هجوم برديم و او را كشتيم . پيامبر ( ص ) فرمود : سپاس خداوندى را كه ترا پيروزى داد و چشمت را روشن فرمود و خونبهاى ترا به تو نشان داد . واقدى مى گويد : موسى بن ضمرة بن سعيد از قول پدرش نقل مىكند كه مى گفته است : به روزگار خلافت عمر بن خطاب براى او عباهاى زنانه‌اى آوردند كه يكى از آنها
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 229 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى