واقدى مى گويد : اسيران در حالى كه شقران بر آنان گماشته بود آمدند . كسانى را كه شمرده و نام بردهاند چهل و نه اسيرند ، اما شمار ايشان بدون هيچ شك هفتاد تن بوده است كه نام ديگران برده نشده است . مردم به استقبال پيامبر ( ص ) رفتند و در روحاء شادباش پيروزى گفتند . روى شناسان خزرج هم به استقبال شتافتند . سلمة بن سلامة بن وقش به آنان گفت : چيزى نبود كه قابل شاد باش باشد ، به خدا سوگند فقط گروهى ناتوان كله طاس را كشتيم . پيامبر ( ص ) لبخند زد و فرمود : اى برادر زاده آنان سر شناسان بودند كه اگر آنان را مى ديدى از ايشان مى ترسيدى و هر فرمانى مى دادند ، اطاعت مى كردى و اگر كارهاى خود را با كار آنان مى سنجيدى ، كوچك مى شمردى و با وجود اين چه بد مردمى نسبت به پيامبر ( ص ) خود بودند ، سلمه گفت : از خشم خدا و پيامبرش به خدا پناه مى برم و اى رسول خدا شما از هنگامى كه در روحاء بوديم همچنان از من روى گردانى .
پيامبر ( ص ) فرمود : آن سخنى كه به مرد عرب گفتى كه خودت با ناقهات در آميختهاى و ناقه از تو آبستن است ناسزا و دشنام دادى و چيزى كه آن را نمى دانستى بر زبان آوردى .
اما آنچه دربارهء اين قوم گفتى بدون توجه يا به عمد نعمتى بزرگ از نعمتهاى خدا را كوچك شمردى . پيامبر ( ص ) عذر سلمه را پذيرفت و او از بزرگان اصحاب بود .
واقدى مى گويد : زهرى روايت مىكند كه ابو هند بياضى ، برده آزاد كرده و وابسته فروة بن عمرو ، رسول خدا ( ص ) را ملاقات كرد و خيكى كه از خرماى آميخته با كشك و روغن پر بود به ايشان هديه داد و پيامبر ( ص ) فرمود : « همانا ابو هند مردى از انصار است ، به او زن بدهيد و از خانوادهاش زن بگيريد . » واقدى همچنين مى گويد : اسيد بن حضير هم به ديدار رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا سپاس خداوندى كه ترا پيروز و چشمت را روشن فرمود . اى رسول خدا ، به خدا سوگند كه من گمان نمى كردم با دشمن روياروى مى شوى و مى پنداشتم فقط موضوع كاروان است و به همين سبب در بدر شركت نكردم . اگر گمان مى كردم رويارويى با دشمن است ، هرگز از شركت در آن باز نمى ايستادم . پيامبر ( ص ) فرمود : راست مى گويى .
گويد : عبد الله بن قيس هم در تربان به ديدار پيامبر ( ص ) شتافت و عرضه داشت : اى رسول خدا سپاس و ستايش خدا را بر سلامت و پيروزى تو ، من آن هنگام كه شما رفتيد تب داشتم و آن تب تا ديروز از تنم بيرون نرفت و اينك به ديدارت شتافتم . فرمود : خدايت پاداش دهاد .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٥٤