پشت سرم قرار داشت . همان گونه كه او نشسته بود گفته شد ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب كه همراه مشركان در جنگ بدر شركت كرده بود آمده است . ابو لهب به ابو سفيان بن حارث گفت : اى برادر زاده پيش من بيا كه به خدا سوگند خبر درست پيش تو است . ابو رافع مى گويد : ابو سفيان كنار ابو لهب نشست و مردم هم گرد او ايستاده بودند .
ابو لهب گفت : اى برادر زاده به من بگو كار مردم چگونه بود گفت : به خدا قسم خبرى نبود ، همين كه با آنان روياروى شديم شانههاى خود را در اختيارشان گذاشتيم ، به هر گونه كه خواستند ما را كشتند و اسير كردند . به خدا سوگند با وجود اين مردم را سرزنش نمى كنيم كه مردانى سپيد چهره را بر اسبان ابلق ميان زمين و آسمان ديديم كه هيچ چيز را باقى نمى گذاشتند و هيچ چيز در برابرشان ياراى مقاومت نداشت . ابو رافع مى گويد : در همين حال من ريسمانهاى كنار حجرهء زمزم را تكان دادم و گفتم : به خدا سوگند كه آنان فرشتگان بودند . ابو لهب دست يازيد و مرا بر زمين افكند و زانوهاى خود را روى سينهام نهاد و شروع به زدن من كرد و من مردى ناتوان بودم . در اين هنگام ام الفضل برخاست و يكى از چوبهاى حجره را برداشت و چنان بر سر ابو لهب زد كه سر او را بسيار بد شكست و خطاب به ابو لهب گفت : اينك كه سالار ابو رافع - عباس - غايب است او را ناتوان و زبون پنداشتهاى . ابو لهب برخاست و خوار و زبون پشت كرد و رفت و به خدا سوگند فقط هشت شب زنده ماند و خداوند او را گرفتار عدسه كرد و كشت . پسرانش لاشهء او را دو يا سه شبانه روز به حال خود رها كردند و به خاك نسپردند تا آنكه در خانهء خود متعفن شد و قريش از بيمارى عدسه و واگيرى آن همان گونه بيم داشتند كه مردم از طاعون . سرانجام مردى از قريش به پسران ابو لهب گفت : اى واى بر شما آزرم نمى داريد كه لاشهء پدرتان در خانهاش متعفن شده است و او را به خاك نمى سپاريد گفتند : ما از سرايت اين بيمارى بيم داريم .
گفت : برويد من هم همراهتان مى آيم ، و به خدا سوگند كه جسدش را غسل ندادند و ترسيدند به آن دست بزنند و فقط از دور مقدارى آب بر او پاشيدند و سپس آن را بيرون آوردند و بالاى مكه بردند و در
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 150
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٥٠