تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
بر ماديانى بود كه موهاى كاكلش گره خورده بود و گرد و غبار دندانهاى پيشين او را فرو گرفته بود پيش من آمد و گفت : اى محمد خداى من مرا پيش تو گسيل داشته و فرمان داده است تا راضى نشوى از تو جدا نشوم ، آيا راضى شدى گفتم : آرى . واقدى مى گويد : پيامبر ( ص ) همچنان اسيران را با خود مى آورد و چون به منطقهء عرق الظبيه رسيد به عاصم بن ثابت بن ابى الافلح فرمان داد گردن عقبة بن ابى معيط بن ابى عمرو بن امية بن عبد شمس را بزند . عقبة را عبد الله بن سلمه عجلانى اسير گرفته بود . عقبة گفت : اى واى بر من اى گروه قريش چرا فقط بايد من از ميان كسانى كه اينجايند كشته شوم رسول خدا ( ص ) فرمود : به سبب دشمنى تو با خدا و رسولش . عقبة گفت : اى محمد منت نهادن تو بهتر است مرا هم مانند يكى ديگر از افراد قوم من قرار بده . اگر آنان را كشتى مرا هم بكش و اگر بر ايشان منت نهادى بر من هم منت بنه و اگر از ايشان فديه گرفتى من هم يكى از ايشان خواهم بود . اى محمد چه كسى سرپرست كودكان من خواهد بود فرمود : آتش . اى عاصم او را ببر و گردنش را بزن و عاصم چنان كرد . و پيامبر ( ص ) خطاب به عقبه فرمود : به خدا سوگند تا آنجا كه مى دانم چه بد مردى بودى ، كافر به خدا و پيامبر ( ص ) و كتاب خدا و آزار دهندهء پيامبرش بودى ، خداوند را كه ترا كشت و چشم مرا از كشتن تو روشن فرمود سپاسگزارم . محمد بن اسحاق مى گويد : عكرمة بردهء آزاد كرده ابن عباس ، از ابو رافع نقل كرده كه مى گفته است : من بردهء عباس بن عبد المطلب بودم ، اسلام ميان ما نفوذ پيدا كرده بود . عباس و همسرش ام الفضل مسلمان شده بودند . عباس هيبت قوم خود را مى داشت و مخالفت با آنان را خوش نمى داشت و اموال بسيار داشت كه ميان قومش پراكنده بود و به همين سبب اسلام خود را پوشيده مى داشت . ابو لهب دشمن خدا از رفتن به جنگ بدر خوددارى كرده بود و به جاى خويش عاص بن هشام بن مغيره را فرستاده بود و چنين بود كه هر كس به بدر نرفته بود از سوى خود كسى را گسيل داشته بود . و چون خبر كشته شدن افراد قريش در بدر رسيد خداوند ابو لهب را خوار و زبون ساخت و ما در دل خويش احساس قدرت و عزت مى كرديم . ابو رافع گويد : من مردى ضعيف بودم كه تير مى تراشيدم و معمولًا كنار حجرهء زمزم تيرها را مى تراشيدم ، و به خدا سوگند در حالى كه نشسته بودم و تير مى تراشيدم و ام الفضل هم كنار من نشسته بود و از خبرى كه رسيده بود خوشحال بوديم ناگهان ابو لهب كه براى بدى و شر گام بر مى داشت آمد و كنار حجرهء زمزم نشست و پشت او به