هستند ، عذاب را مى بينند و علم پيدا مى كنند كه آنچه رسول خدا ( ص ) به آنان بيم و وعيد مى داد بر حق است . به عايشه پاسخ داده مىشود هر گاه ارواح آنان باز گردد چه مانعى دارد كه گفتار پيامبر ( ص ) را هم بشنوند و بنابراين راهى براى انكار سخن مردم كه گفتهاند پيامبر ( ص ) فرموده است آنچه را به ايشان گفتم شنيدند باقى نمى ماند .
البته ممكن است سخن عايشه را به طريق سخنان فلاسفه تأييد كرد كه مى گويند نفس پس از مفارقت از بدن امكان علم پيدا كردن دارد ولى امكان شنيدن ندارد ، زيرا احساس منوط به داشتن ابزار حس است و پس از مرگ ابزارها و اندامها فاسد مىشود ، اما علم نيازمند به اندام نيست كه نفس ، فقط با جوهر خود مىتواند علم پيدا كند .
واقدى مى گويد : شكست قريش و پشت به جنگ دادن آنان هنگام زوال خورشيد و نيمرزو بود . پيامبر ( ص ) همچنان در بدر ماند و به عبد الله بن كعب دستور داد غنايم را جمع و بار كند و به تنى چند از ياران خود فرمود او را يارى دهند ، و چون نماز عصر را در بدر گزارد حركت كرد و پيش از نماز مغرب در اثيل فرود آمد و شب را همانجا گذراند . شمارى اندك از يارانش زخمى بودند و فرمود : امشب چه كسى از ما پاسدارى مىكند قوم خاموش ماندند ، مردى برخاست . پيامبر ( ص ) پرسيد : تو كيستى گفت : ذكوان بن عبد قيس . فرمود : بنشين . آنگاه سخن خود را تكرار فرمود ، مردى برخاست : پيامبر ( ص ) پرسيد تو كيستى گفت : ابن عبد القيس . فرمود : بنشين . اندكى درنگ فرمود و براى بار سوم سخن خود را تكرار كرد ، مردى برخاست . پيامبر ( ص ) پرسيد : تو كيستى گفت : ابو سبع . پيامبر ( ص ) سكوت و درنگ كرد و سپس فرمود : هر سه تن برخيزيد . ذكوان بن عبد قيس به تنهايى برخاست . پيامبر ( ص ) فرمود : دو تن ديگر كجايند ذكوان گفت : اى رسول خدا فقط خود من بودم كه امشب هر سه بار پاسخ دادم .
پيامبر ( ص ) فرمود : خدايت حفظ كند و ذكوان آن شب را شب زندهدارى و پاسدارى كرد و اواخر شب پيامبر ( ص ) از اثيل كوچ فرمود .
واقدى مى گويد : و روايت شده است كه پيامبر ( ص ) نماز عصر را در اثيل گزارد و چون ركعت نخست را خواند لبخند زد و چون سلام داد از سبب لبخندش پرسيدند ، فرمود : ميكائيل در حالى كه بر بالش گرد و خاك نشسته بود از كنارم گذشت و بر من لبخند زد و گفت : من در تعقيب آن قوم بودم . در همين حال جبريل ( ع ) در حالى كه سوار
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 148
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٤٨