عمير چون به مكه آمد به خانهء خويش رفت و پيش صفوان نيامد و اسلام خويش را آشكار ساخت . چون اين خبر به صفوان رسيد گفت : همين كه نخست پيش من نيامد دانستم و مردى هم به من خبر داده بود كه او دگرگون شده است ، از اين پس يك كلمه با او سخن نمى گويم و هيچ سودى به او و خاندانش نخواهم رساند . عمير پيش صفوان كه در حجر اسماعيل نشسته بود آمد و گفت : اى ابو وهب صفوان از او روى برگرداند . عمير گفت : تو سرورى از سروران قريشى آيا مى پندارى آيين قبلى ما كه سنگ را پرستش و براى آن قربانى مى كرديم دين و آيين بود گواهى مى دهم كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست و محمد بنده و فرستادهء اوست و صفوان يك كلمه هم پاسخش نداد ، و همراه عمير گروه بسيارى مسلمان شدند .
واقدى مى گويد : پنج تن از جوانان قريش مسلمان شده بودند ، پدرانشان آنان را زندانى كرده بودند و آنان همراه خويشاوندان خود در حال شك و ترديد و بدون اينكه اسلامشان خالص باشد به بدر آمده بودند . اين پنج تن عبارتند از قيس بن وليد بن مغيره ، ابو قيس بن فاكه بن مغيره ، حارث بن زمعة بن اسود ، على بن امية بن خلف ، عاص بن منبه بن حجاج . آنان همين كه به بدر آمدند و كمى ياران پيامبر را ديدند گفتند : اينان را دينشان فريفته است و در مورد آنان اين آيه نازل شد : « هنگامى كه منافقان و آنان كه در دلشان بيمارى است گفتند اين گروه را دين ايشان فريفته است » و سپس اين آيه هم دربارهء آنان نازل شد كه مى فرمايد : « آنانى كه فرشتگان در حالى ايشان را قبض روح مى كنند كه نسبت به خود ستمگرند و فرشتگان مى گويند شما در چه حالى بوديد مى گويند : ما در زمين مردمى ناتوان و درمانده بوديم ، فرشتگان مى گويند : مگر زمين خدا پهناور نبود كه در آن هجرت كنيد » و دو آيه بعد هم در همين مورد نازل شده است .
گويد : اين آيات را مهاجرانى كه به مدينه آمده بودند براى مسلمانانى كه ساكن مكه بودند نوشتند . جندب بن ضمره خزاعى گفت : ديگر حجت و بهانهاى براى اقامت من در مكه باقى نماند ، او كه بيمار بود به خانواده خود گفت : مرا از مكه بيرون بريد شايد رحمتى يابم . پرسيدند كدام طرف را بيشتر دوست دارى گفت : مرا به تنعيم ببريد . او را
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢٦