تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
كه اگر جنگ بدر نمى بود هرگز به سالارى نمى رسيدند . واقدى مى گويد : زنان قريش پيش هند دختر عتبه رفتند و به او گفتند : آيا نمى خواهى بر پدر و عمو و دايى و خويشاوندانت بگريى گفت : هرگز ، و آنچه مرا از آن باز مى دارد اين است كه به محمد و يارانش خبر مى رسد و آنان و زنان خزرج شاد مى شوند و ما را نكوهش مى كنند ، نه ، به خدا سوگند ، بر آنان نخواهم گريست تا انتقام خون خود را از محمد و يارانش بگيرم . بر من حرام باد كه بر سر خويش روغن بمالم تا آنگاه كه با محمد جنگ كنيم . وانگهى به خدا سوگند اگر بدانم با گريستن اندوه از دلم زدوده مىشود خواهم گريست ، ولى اندوه دلم زدوده نخواهد شد مگر اينكه به چشم خويش خون كسانى را كه عزيزان را كشته‌اند ببينم . هند بر همان حال باقى بود ، نه بر سر خود روغن ماليد و نه به بستر ابو سفيان نزديك شد تا آنكه جنگ احد سپرى شد . واقدى مى گويد : به نوفل بن معاويه ديلى كه همراه قريش در جنگ بدر شركت كرده بود و در آن هنگام پيش خانواده خود بود خبر رسيد كه قريش بر كشتگان خود مى گريد ، او خود را به مكه رساند و گفت : اى گروه قريش گويا خرد شما كاسته و انديشه شما ويران شده است و از زنان خود فرمانبردارى مى كنيد . مگر بر كشته شدگانى چون كشتگان شما مىشود گريست آنان فراتر از گريه‌اند ، وانگهى اين گريستن دشمنى شما را نسبت به محمد و يارانش كاهش مىدهد و خشم شما را فرو مى نشاند . و سزاوار نيست كه خشم شما از ميان برود تا آنكه انتقام خون خود را از دشمن خويش بگيريد . ابو سفيان بن حرب كه سخن او را شنيد گفت : اى ابو معاويه ، خلاف واقع به تو گفته‌اند ، به خدا سوگند تا امروز هيچ زنى از خاندان عبد شمس بر كشته شدهء خود نگريسته و هيچ شاعرى نخواسته است مرثيه بگويد ، و من آنان را از اين كار باز داشته‌ام تا هنگامى كه انتقام خون خويش را از محمد و يارانش بگيريم و من خونخواه انتقام گيرنده هستم ، پسرم حنظله و سران اين سرزمين كشته شده‌اند و اين سرزمين به سبب فقدان ايشان افسرده است . واقدى مى گويد : معاذ بن محمد انصارى از قول عاصم بن عمر بن قتاده براى من نقل كرد كه چون مشركان كه سران و بزرگانشان كشته شده بودند به مكه برگشتند ، عمير بن وهب بن عمير جمحى آمد و در حجر اسماعيل كنار صفوان بن اميه نشست . صفوان به او گفت : پس از كشته شدن كشتگان بدر زندگى زشت است ، عمير گفت : آرى ، به خدا سوگند كه پس از آنان در زندگى خيرى نيست ، و اگر وام نمى داشتم كه راهى براى پرداخت آن ندارم و اگر زن و فرزندانم نبودند كه چيزى ندارم كه براى آنان بگذارم ، مى رفتم و محمد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 123 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى