تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
اينك بگو چه چيزى موجب آمدن تو شده است گفت : دربارهء اسيرى كه پيش شما دارم آمده‌ام كه فديه‌اى مناسب تعيين كنيد و معاملهء خويشاوندى انجام دهيد كه خود خانواده‌دار و اهل عشيره‌اند . پيامبر ( ص ) فرمود : اين شمشير چيست گفت : خداوند شمشيرها را زشت و تباه سازد مگر كارى براى ما انجام داد . وقتى كه پياده شدم فراموش كردم آن را از گردن خود باز كنم و به جان خودم سوگند كه كار و منظورى ديگر دارم . پيامبر ( ص ) فرمود : اى عمير راست بگو چه چيزى ترا اينجا كشانده است گفت : فقط در مورد اسير خودم آمده‌ام . پيامبر فرمود : اى عمير در حجر اسماعيل با صفوان بن اميه چه شرط كردى عمير ترسان شد و پرسيد : چه شرطى براى او كرده‌ام فرمود : عهده‌دار كشتن من شدى كه در قبال اين كار او وام ترا بپردازد و هزينهء زن و فرزندت را بر عهده بگيرد ، و خداوند مانع ميان من و تو است . عمير گفت : گواهى مى دهم كه تو رسول خدا و راستگويى ، و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يگانه نيست . اى رسول خدا ما به وحى و آنچه از آسمان به تو مى رسيد تكذيب داشتيم ، و حال آنكه اين سخن فقط ميان من و صفوان بوده است و هيچ كس جز من و او بر آن آگاه نشده است و به او گفتم كه چند شبانه روز اين سخن را پوشيده بدارد و اينك خداوندت بر آن آگاه ساخته است . من به خدا و رسولش ايمان آوردم و گواهى مى دهم آنچه را كه آورده‌اى حق است و سپاس خداوندى كه مرا بر اين راه كشاند . همين كه خداوند عمير را هدايت فرمود ، مسلمانان شاد شدند . عمر بن خطاب گفت : هنگامى كه عمير آشكار شد ، خوكى در نظرم دوست داشتنى تر از او بود و اينك در نظرم از يكى از فرزندانم دوست داشتنى تر است . پيامبر ( ص ) فرمود : « به برادرتان قرآن بياموزيد و اسيرش را رها كنيد . » عمير گفت : اى رسول خدا من در راه خاموش كردن نور خدا كوشا بودم ، سپاس خداى را كه مرا هدايت فرمود ، اينك اجازه فرماى به قريش بپيوندم و آنان را به خدا و رسولش فرا خوانم شايد خداوند هدايت فرمايد و ايشان را از هلاك نجات بخشد . پيامبر اجازه فرمود و عمير به مكه رفت . صفوان از هر مسافرى كه از مدينه مى آمد ، دربارهء عمير بن وهب سؤال مى كرد و مى پرسيد : آيا در مدينه اتفاقى نيفتاده است و به قريش هم مى گفت : بر شما مژده باد كه واقعه‌اى رخ مىدهد كه اندوه جنگ بدر را از شما خواهد زدود . مردى از مدينه آمد و چون صفوان دربارهء عمير از او پرسيد ، گفت : عمير مسلمان شد . صفوان و مشركان مكه او را نفرين مى كردند و مى گفتند : عمير از دين برگشته است . صفوان سوگند خود كه هرگز با عمير سخن نگويد و كار سودمندى برايش انجام ندهد و عيال او را از خود طرد كرد .