را مى كشتم تا چشم خود را از او پر كنم - آرام بگيرم - و به من خبر رسيده است كه او آزادانه در بازارها مى گردد ، من بهانهاى هم دارم و مى گويم براى ديدن و پرداخت فديهء پسر اسيرم آمدهام . صفوان از اين سخن او شاد شد و گفت : اى ابو اميه ممكن است ببينيم كه اين كار را مى كنى گفت : آرى ، سوگند به پروردگار اين خانه . صفوان گفت : پرداخت وام تو بر عهده من است و زن و فرزندان تو همچون زن و فرزند خودم خواهند بود ، و تو مى دانى كه در مكه هيچ كس چون من بر زن و فرزند خود گشايش نمى دهد . عمير گفت : اى ابو وهب اين را مى دانم . صفوان گفت : نانخورهاى تو همراه نانخورهاى من خواهند بود ، چيزى براى من فراهم نخواهد بود مگر اينكه براى آنان هم فراهم خواهد بود و پرداخت وام تو بر عهدهء من است . صفوان شتر خويش را در اختيار عمير گذاشت و او را مجهز ساخت و براى زن و فرزندانش هزينهاى همچون هزينه زن و فرزند خود مقرر داشت و عمير فرمان داد شمشيرش را تيز و زهر آلوده كنند .
چون آهنگ رفتن به مدينه كرد به صفوان گفت : چند روزى پوشيده بدار تا من به مدينه برسم . عمير رفت و صفوان هم از او سخنى به ميان نياورد .
عمير چون به مدينه رسيد بر در مسجد فرود آمد ، شتر خود را پاى بند زد و شمشير خود را برداشت و بر دوش افكند و آهنگ رسول خدا ( ص ) كرد . در اين هنگام عمر بن خطاب همراه تنى چند از مسلمانان نشسته بودند و از نعمت خداوند نسبت به مسلمانان در بدر سخن مى گفتند . عمر همين كه عمير را با شمشير ديد ترسان شد و به ياران خود گفت : اين سگ را مواظب باشيد كه عمير بن وهب است ، همان دشمن خدا كه در جنگ بدر بالا و پايين مى رفت و بر ضد ما تحريك مى كرد و شمار ما را براى دشمن تخمين مى زد و به آنان مى گفت كه ما داراى نيروى امدادى و كمين نيستيم . ياران عمر برخاستند و عمير را گرفتند . عمر بن خطاب پيش پيامبر رفت و گفت : اى رسول خدا اين عمير بن وهب است كه با اسلحه وارد مسجد شده است و او همان حيلهگر ناپاكى است كه نمى توان بر چيزى از او ايمنى داشت . پيامبر ( ص ) فرمود : او را پيش من آور ، عمر رفت با يك دست حمايل شمشير او و با دست ديگر دستهء شمشيرش را گرفت و او را به حضور پيامبر ( ص ) آورد .
پيامبر ( ص ) همين كه او را ديد به عمر فرمود : از او فاصله بگير ، چون عمير به پيامبر نزديك شد گفت : بامدادتان خوش باد پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند ما را با درودى غير از درود تو گرامى داشته و آن سلام است كه درود بهشتيان است . عمير گفت : خودت هم تا همين اواخر آن را مى گفتى پيامبر فرمود : خداوند بهتر از آن را به ما ارزانى فرموده است .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢٤