خويشاوندانم در غيقه مرا ديد و پرسيد : پشت سرت چه خبر بود گفتم : خبرى نبود كشته شديم ، اسير داديم و شكست خورديم و گريختيم . اينك آيا تو مركوبى دارى او مرا بر شترى سوار كرد و زاد و توشه به من داد و من در جحفه به راه اصلى رسيدم و سپس رفتم تا وارد مكه شدم . در غميم چشمم به حيسمان بن حابس خزاعى افتاد ، دانستم كه او براى اعلان كشته شدن قرشيان به مكه مى رود ، اگر مى خواستم از او پيشى بگيرم مى توانستم ولى خود را عقب كشيدم تا قسمتى از روز را از من جلو افتاد .
من هنگامى وارد مكه شدم كه خبر كشتگان ايشان به آنان رسيده بود ، حيسمان را لعنت مى كردند كه خبر خوشى براى ما نياورده است . من در مكه ماندم . پس از جنگ خندق محبت اسلام در دلم افتاده بود ، با خود گفتم : چه خوب است به مدينه بروم و ببينم محمد چه مى گويد .
به مدينه رفتم و سراغ پيامبر را گرفتم . گفتند آنجا در سايه ديوار مسجد همراه گروهى از ياران خود نشسته است . آنجا رفتم و من او را ميان ايشان نمى شناختم ، سلام دادم . پيامبر فرمود اى قباث بن اشيم تو بودى كه در جنگ بدر مى گفتى هرگز چنين كارى نديدهام فقط زنها از اين جنگ مى گريزند . گفتم : گواهى مى دهم كه تو رسول خدايى و اين امر را هرگز به كسى نگفتهام حتى آن را بر زبان نياوردهام بلكه فقط در دل خود گفتم و اگر تو پيامبر نمى بودى خدايت بر آن آگاه نمى كرد . دست فراز آر تا با تو بيعت كنم ، و مسلمان شدم .
واقدى مى گويد : روايت شده است كه چون مشركان به بدر رفتند از جمله كسانى كه با ايشان همراهى نكردند و در مكه باقى ماندند دو جوان افسانه سرا بودند كه در ذو طوى در نور مهتاب براى مردم تا ديرگاهى از شب گذشته افسانه مى سرودند و شعر مى خواندند و قصه مى گفتند . شبى در همان حال آوايى نزديك شنيدند و گوينده را نديدند و چنين مى سرود : حنيفيان چنان سوگى در بدر فزودند كه پايههاى حكومت خسرو و قيصر از آن شكسته خواهد شد . سنگهاى سخت كوهها از آن به خروش آمد و قبايل ميان و تير و خيبر هراسان شدند دو كوه ابو قبيس و احمر به لرزه در آمد و پارچههاى حريرى كه دليران هم سن و سال بر سينه مى بستند گشوده شد .
واقدى مى گويد : اين ابيات را براى من عبد الله بن ابى عبيده از محمد بن عمار بن ياسر خواند و نقل كرد . گويد : و چون آنان صدا را شنيدند و كسى را نديدند ، در جستجوى گوينده بر آمدند و هيچ كس را نديدند . هراسان خود را به حجر اسماعيل
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢٠