هيجده دانه بود .
( 1 ) در روايت ديگرى آمده كه بيست و يك دانه بود ، من از خواب بيدار شدم ، و خواب خود را اين طور تأويل كردم كه من بيست و يك سال عمر خواهم كرد .
يكى از روزها در مزرعه خود بودم و كارگران من مشغول زراعت بودند ، در اين هنگام شخصى نزد من آمد و گفت ابو الحسن رضا عليه السلام از مدينه مىآيند و در مسجد نباج نزول فرمودهاند و مردم دسته دسته بديدن او ميروند .
من هم از جاى خود برخاسته به طرف مسجد رفتم مشاهده كردم حضرت در همان جايى جلوس كرده كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در آن جا جلوس كرده بودند .
امام رضا مانند حضرت رسول روى حصيرى نشسته و يك طبق خرماى صيحانى در مقابلش گذاشته بودند ، من بر آن جناب سلام كردم جواب سلام مرا دادند و مرا نزديك خود فراخواندند و يك مشت از آن خرماها را به من مرحمت فرمودند .
من خرماها را شمردم به همان عددى بود كه پيغمبر به من مرحمت كرده بودند عرض كردم يا ابن رسول اللَّه زيادتر مرحمت فرمائيد .
فرمود اگر جدم زياد داده بود من هم زياد ميدادم ، وى يك روز در نباج اقامت فرمود و سپس از راه بصره و اهواز و فارس و كرمان بخراسان رفت .
( 2 ) 126 - ريان بن صلت گويد : هنگامى كه خواستم از خراسان به طرف عراق حركت كنم ، تصميم گرفتم از حضرت رضا عليه السلام خداحافظى كنم ، با خود فكر كردم وقتى كه با او وداع نمودم يكى از پيراهنهائى كه پوشيده از وى بگيرم و او را براى خود كفن نمايم ، و چند درهم نيز از وى گرفته و براى دخترانم انگشتر
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 379
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٣٧٩