( 1 ) چون از افطار فارغ شدم فرمود : متكا را بلند كن و هر چه در زير آن هست بردار ، من متكا را برداشته ديدم چند دينار در آن جا هست ، آنها را برداشته در آستين خود گذاشتم .
سپس دستور داد چهار نفر از غلامانش با من همراهى كنند و مرا تا منزلم برسانند .
گويد : عرض كردم كه شب گردان ابن مسيب ممكن است مرا با غلامان تو مشاهده كنند و اذيت و آزارم نمايند ، فرمود حق گفتى خداوند تو را به طرف حق هدايت كند هر گاه خواستى آنان را برگردان .
چون نزديك منزلم رسيدم و مطمئن شدم غلامان آن حضرت را برگردانيدم .
هنگامى كه به منزل خود رسيدم چراغ خواستم ، و چون به دينارها نگاه كردم مشاهده نمودم چهل و هشت دينار است و بيست و هشت دينار به آن مرد بدهكار بودم .
در آن ميان دينارى بود كه ميدرخشيد ، او را گرفته نزديك چراغ بردم و ديدم در آن نوشته شده بيست و هشت دينار قرض شما است ، و بقيه هم مال خودت باشد ، در اين هنگام خداوند را سپاسگزارى كردم .
( 2 ) 115 - مسافر گويد : هنگامى كه هارون بن مسيب خواست با محمد بن جعفر جنك كند ، حضرت رضا عليه السلام به من گفت : نزد محمد برو و به او بگو فردا خروج نكن ، و اگر فردا جنگ را شروع كنى هزيمت خواهى كرد و يارانت هم كشته خواهند شد ، اگر از تو پرسيد اين مطلب را از كجا ميگوئى بگو در خواب ديدم .
مسافر گويد : آمدم و جريان را به محمد گفتم ، گفت از كجا ميگوئى گفتم :
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 374
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٣٧٤