( 1 ) هنگامى كه امير حمويه به منزل خود مراجعت كرد ، همه رجال و فرماندهان را در خانه نگهداشت ، و با آنها غذا خورد .
وقتى كه همه در سر سفره حاضر بودند به غلام مزبور گفت : آن مردك كجا است ؟ گفت : درب خانه ايستاده است .
گفت : او را داخل اطاق كنيد ، هنگامى كه آن مرد وارد شد دستور داد آب آوردند و او دست خود را شست و پس از آن سر سفره جلوس كرد .
پس از اينكه طعام و غذا صرف شد امير حمويه گفت : دراز گوش دارى ؟
گفت : ندارم ، دستور داد الاغى به او دادند .
بعد گفت : پول براى مخارج روزانه دارى ؟ گفت : ندارم .
فرمان داد يك هزار درهم و مقدارى اثاثيه و لوازم زندگى به او دادند .
سپس روى خود را به طرف رجال و فرماندهان لشكر كرد و گفت : اين شخص را با اين خصوصيت مىشناسيد ؟
گفتند : او را نمىشناسيم .
گفت : بدانيد كه من در جوانى به زيارت حضرت رضا ( ع ) رفتم و جامههاى كهنه و مندرس در برداشتم و اين مرد را در آنجا ديدم .
من در حرم امام رضا ( ع ) از خداوند خواستم امارت خراسان را به من روزى كند ، و در آن هنگام شنيدم اين مرد از خداوند همين چيزهائى را كه من اكنون به او دادم درخواست ميكرد و من از بركت آن حضرت به خواستههاى خود رسيدم .
اينك دوست دارم خواستههاى اين مرد بدست من انجام گيرد ، و ليكن او به من سخنى گفته كه بايد قصاص شود .
گفتند : آن سخن چيست ؟
امير حمويه گفت : اين مرد هنگامى كه مرا در آن لباس چركين و كهنه ديد و
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 250
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٢٥٠