حاجت مرا كه از خداوند طلب ميكردم شنيد مرتكب امر بزرگى شد ، ( 1 ) و مرا بسيار كوچك شمرد و با پاى خود مرا محكم كوبيد .
وى گفت : تو با اين حال و هيئت آرزوى ولايت و امارت خراسان و فرماندهى لشكر را دارى ؟ ! فرماندهان و امراى لشكر گفتند : اى امير از آن درگذريد و مورد عفوش قرار دهيد تا احسان خود را در بارهء او به آخر رسانيده باشيد .
گفت : من هم اينك از آن درگذشتم .
امير حمويه بعد از اين همواره به زيارت مشهد رضا ( ع ) ميرفت ، و دخترش را به زيد بن محمد بن زيد علوى تزويج كرد و زيد را پس از اينكه پدرش در جرجان كشته شد به قصرش آورد و وسايل زندگى را براى او فراهم آورد .
و او اين احسان را به خاطر بركاتى كه از مشهد امام رضا ( ع ) برايش رسيده بود به علويان انجام ميداد .
هنگامى كه ابو الحسن محمد بن احمد بن زيد علوى در نيشابور خروج كرد و بيست هزار نفر با وى بيعت كردند خليفه دستور داد او را دستگير كرده و به بخارا فرستادند .
امير حمويه وارد بخارا شد و قيد و بند از محمد برداشت و به امير خراسان گفت : اينها فرزند رسول خدا هستند كه گرسنه ميباشند ، و بايد مخارج اينها را بدهيد تا نيازمند نباشند .
امير خراسان فرمان داد براى محمد بن احمد علوى شهريهاى تعيين كردند و در هر ماه مرتبا به او پرداخت كردند و او را آزاد كرد و بار ديگر به نيشابور برگردانيد ، و همين خود موجب گرديد كه در بخارا براى سادات مقررى تعيين شد .
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 251
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٢٥١