تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج الحق و كشف الصدق ( فارسي ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
رطوبت ، خشكى ، حركت ، سكون ، در مكانى بودن ، زندگى ، دانش ، قدرت ، تركيب و اعراضى جز آنها ، نمىتواند در دو آن مستقل باقى بماند و ضرورى است كه در آن دوم معدوم شود . « 1 » اين رأى گردنكشى از فرمان حس و تكذيب ضرورتى است كه خلاف انديشه ايشان است . هيچ چيز نزد خرد آشكارتر از اين نيست كه رنگ لباس در بستن و گشودن چشم تغييرى نكرده است . وانگهى نظر ايشان در برگيرنده امور محال است : الف ) انسان يا غير انسان در هر آن نابود و در آن ديگر موجود شوند ، زيرا انسان به سبب جواهر فردى كه به نظر ايشان در اوست ، انسان نيست بلكه بايد اعراض قائم به آن جواهر نيز در او باشد يعنى بايد رنگ ، شكل ، مقدار و مختصات ديگر نيز در انسان پديد آيد . هر خردمندى مىداند كه گوهر ذات او در هر لحظه دگرگون نمىشود و منكر اين حكم سوفسطايى است . آيا انكار سوفسطاييان نسبت به داده‌هاى حسى بيشتر از آن بود كه هر كسى بقاى ذات خود و آنچه را كه در لحظه نخست مشاهده كرده انكار كند ؟ خردمند منصف بايد در سخنان رهبر خود كه رشته تقليدش را به گردن افكنده ، بنگرد و آن را بر عقل خويش عرضه كند ، آيا خرد او مشاهدات خود را ضرورى نمىداند ؟ مقلد بايد بداند رهبرى كه از او پيروى مىكند اگر انديشه‌اى چنان ناتوان دارد كه بطلان اين رأى را در نمىيابد براى رهبرى ناشايستى را برگزيده و به ستون سست بنيانى دست يازيده ، « 2 » اما اگر رهبر او خطا را مىشناسد و مىپوشد ، از پيامبر نيست كه رسول خدا فرمود :
هامش
( 1 ) . فضل گفته است : اشعرى و پيروان او برآنند كه عرض در دو زمان باقى نمىماند ، بنا بر اين تمام اعراض نزد ايشان فناپذيرند . ( 2 ) . اين جمله برگرفته از گفتار خداوند بزرگ است . « كاش در برابر شما قدرتى مىداشتم يا مىتوانستم به تكيه‌گاه استوارى پناه ببرم . » هود 80 .